زنان شهر بهشت

شهیده و مادر شهدا
نویسنده : نرگس - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

 

شهید بتول لچینانی

 

نام پدر: یدالله                               متولد: 1340- اصفهان

تاریخ شهادت: 26/12/1372         محل شهادت: مرز ایران- مسکو

نحوه شهادت: حمله موشکی       شغل: معلم

 

شهید بتول لچینانی در سال 1340 در شهر زیبای فریدون شهر اصفهان به دنیا آمد. او در محیط مذهبی و با آرامش خانواده رشد کرد و در رشته اقتصاد دیپلم گرفت و به معلمی روی آورد. او عاشق تعلیم و تربیت کودکان بود. مدتی بعد، ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند بود. او به فرزندان خود مژگان و مهران عشق می ورزید و سعی می کرد آنها را به بهترین شکل تربیت کند. برادر بتول در جبهه حق علیه باطل مفقودالابثر شده بود و قلب خواهر در فراق برادر مملو از درد بود. پدر هم در مسکو زندگی می کرد. بتول تصمیم گرفت با خانواده جهت دیدار پدر به مسکو برود و دل او را شاد کند. به مسکو رفتند و بچه ها پدربزرگ را دیدند و خاطرات گذشته مرور شد و اشک خوشحالی بر چهره ها چکید. هنگام بازگشت فرا رسید. در هواپیماها همه خوشحال و خندان بودند؛ اما ناگهان همه چیز تیره و تار شد. موشکی از نیروهای درگیر قره باغ به کابین هوپیما 130-C اصابت کرد و در پی آن، این خانواده کوچک به درجه رفیع شهادت رسیدند.

به راستی اینان به کدامین گناه کشته شدند. آیا می شود روزی فرا رسد که ابرهای تیرگی و ظلمت از آسمان کنار رود و خورشید درخشان بر همه جا پرتور افکند و عدالت در همه جا برقرار گردد.

در این روزهای عید و شادی و روز مادر برای ظهور  موعود یگانه صلواتی بفرستید تا صواب آن نثار روح بزرگوار این شهدا شود.

 

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
زیباترین و معروفترین مدل فرانسه مسلمان شد
نویسنده : نرگس - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 
دختر ۲۸ ساله فرانسوی با نام "فا بیان" که همین اواخر یکی از مشهورترین مدل های لباس در فرانسه بود که به خاطر زیبایی اش قراردادهای کلانی از طرف شرکت های بزرگ با اوبسته میشد.
 نقل از مشرق عکسهای این دختر زیبا در مجله ها معروف مد و شبکه های مختلف تلویزیونی به نمایش در می آمد اما در حال حاضر به درمان بیماران در روستاهای دور افتاده افغانستان می  پردازد و از زندگی خودش بسیار راضی و خوشحال است چرا که او حالا اسلام را پذیرفته و یک مسلمان است.
 
زیباترین و معروفترین مدل فرانسه مسلمان شد + عکس
 
همچنین وی با اعتماد به نفس بالا میگوید : اگر رحمت و لطف پروردگار شامل من نمیشد میبایستی تا آخر عمرم مثل یک حیوان زندگی می کردم و هیچ وفت نمی توانستم مسلمان شوم . آرزوی ذوران کودکی من این بود که پرستار شوم، و حالا که مسلمان شده ام به آرزوی دوران کودکی خود رسیده ام.
به نقل از سایت 2daylink
امیدوارم نمونه ای خوبی باشد برای تمام حق طلبان جهان

 
 
پاسدار و پرستار انقلاب
نویسنده : نرگس - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱
 

 

شهید بانو نرژا

 

نام پدر: محبعلی                             متولد: 1322- لنگرود

تاریخ شهادت: 21/11/1357                   محل شهادت: تهران

نحوه شهادت: در نهضت اسلامی               شغل: کمک بهیاری

 

شهید بانو نرژا در سال 1322 در شهرستان لنگرود متولد شد. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد؛ سپس شغل کمک بهیاری را انتخاب کرد و در بیمارستان شهدای تجریش مشغول به کار شد. پس از ازدواج، صاحب سه فرزند (دو دختر و یک پسر) شد.

در روز 21 بهمن 1357 که اوج انقلاب بود و هرلحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می شد، این شهید بزرگوار به همراه عده ای از پزشکان و پرستاران با تعدادی از مجروحین را از خیابان دماوند به بیمارستان تجریش انتقال دادند و در مرحله دوم در همین خیابان، آمبولانس آنها مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در پی آن، پیوند با حضرت دوست را برگزید. این شهید عزیز که در حال کمک به مجروحان حادثه نیروی هوایی به شهادت رسید، در هنگام شهادت با داشتن دو فرزند، سرپرستی دو برادر و یک خواهر یتیم خود را نیز برعهده داشت.

آیا آنان که این گونه عاشقانه در راه خدا به خدمت خلق می پردازند، نمی بایست از سوی دوست گلچین شوند و به وصال معبود نایل شوند. بی تردید شهادت جامه ای است که بر قامت این سرو قامتان ببریده اند.

نثار روح بزرگش صلوات تقدیم نمایید.

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
پهلو شکسته
نویسنده : نرگس - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

پیدایی؛ مثل مهربانی خداوند. زیبایی؛ مثل سلام های گرامی خداوند بر پیامبران عظیم الشأنش

با تو، درهای زندگی باز می شود و با یاد تو، ماه، تمام شب های زمین را روشن می کند. آفتاب، شادی مقدسی ست که بر زمین، گرمای وجودت را می پراکند. تمام دلتنگی هایت غنچه های سرخی شدند که عاشقانه اتفاق افتادند؛ عاشقانه هایی لبریز از عشق خداوند

بعد از تو تمام اتفاق ها به گل سرخ ختم شدند؛ چشم ها سرخ شدند، درها سرخ شدند، دیوارها سرخ شدند و روزها کبود، آسمان کبود، ابرها ورم کرده کبود؛ تمام پهلوها شکستند و کبود شدند

سال هاست که به شوق بوییدنت، قاصدک ها تمام دیوارهای مدینه را طواف می کنند. هنوز عطر حضورت از مدینه می آید. بغض هایت را قرن هاست که ابرها در کویرهای بی پایان و دور سکوت، گریه می کنند. «بانو! گریه در کنار شما مرسوم است؛ مگر می توان پهلوی شما بود و نشکست»

زمین بعد از تو، مدار چرخش را گم کرده است. خاک، هنوز بوی قدم های رسولانه تو را فراموش نکرده است

هنوز سال هاست که کلمات، شب ها برای از تو سرودن، تا صبح بیدار می مانند. قلم ها شرمگین نوشتن تو با این واژه های زمینی اند، با این واژه های خاکی

نه! تو از خاک نیستی؛ این را همه آب ها فهمیده اند. شاید خداوند تو را از کلمه آفریده است؛ چرا که در «آغاز کلمه بود...»

تو زهرایی که دیده در دیده پدر گشودی و با یاد او بزرگ شدی و دلتنگی دوری اش را تاب نیاوردی. همیشه نام تو که می آید، دل نازک پرنده ها می لرزد، درها گریه می کنند و دیوارها بغض. خدا کند که باران ببارد! همیشه می شود زیر باران، بی بهانه گریست

همیشه با یاد تو، تمام کلمات اشک می شوند و دفترها سطر به سطر آه می کشند. نمی دانم کجای بقیع باید دنبال رد پاهای گمشده ات، اشک بار بگردم؟ هر طرف که سر می چرخانم، بوی غربت تو را حس می کنم؛ بوی غربت بانویی دور که نزدیک تر از تمام آینه ها، بودنش را می توان حس کرد

تو همه جا هستی؛ اما ما سال هاست که به دنبال تو می گردیم. ما خویش را گم کرده ایم، ما خویش را در رد پاهای گم شده ات، گم کرده ایم. خدا کند یک روز پیش از اینکه دنیا به آخر برسد بقیع، تربت پنهانت را نامه کبوترانی کند که به سمت خانه ها پرواز می کنند. خدا کند در پای مرقد ناپیدایت تمام شوم

نمی دانم کی می توانم پابه پای تمام چشمه های دنیا برایت گریه کنم. هر گاه یاد تو می افتم، بی اختیار بوی غریبانه عدالت علی علیه السلام ، بغض هایم را دوچندان می کند

به یاد تو، بغض هایم شبیه دوازده بند محتشم، پیاپی اشک می شوند و بوی پیراهن نمناکم که آغشته به یاد توست، آرامم می کند

خدا کند که چشم هایم قطره قطره به پای تو بریزند تا من سبک تر شوم! تو تنها ماه آسمان شب های تاریکم هستی؛ مهتابی که شب های طولانی برای دیدنش اشک ریخته ام

ای کاش به بادها بسپاری که بوی تربتت را از گریبانم پر کنند

 

         

پرپر شدن یاس بوستان حضرت رسول(ص)؛ یاس عصمت؛ آیینه پاکی؛ شافع محشر؛ صدیقه کبری؛ حضرت فاطمه زهرا(س) برشما و تمامی دل باختگان و رهروان به آن حضرت تسلیت باد.

نویسنده: عباس محمدی

 


 
 
خانواده عاشق
نویسنده : نرگس - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

شهید خان زاده احمدی

 

نام: خان زاده

نام خانوادگی: احمدی

تاریخ شهادت: 23/4/1361

محل شهادت: خرم آباد

 

مادری به همراه پنج فرزند فداکار و با دو نوه خردسال با لبانی تشنه بسوی دیدار سالار شهیدان شتافتند. شهید خانزاده احمدی مادری دل سوخته که ثمره تمام زندگی سخت اش را به همراه جان خویش در راه اعتلای توحید نثار نمود دخترانی را که فاطمه گونه تقدیم بانوی اسلام نمود، دخترانی به نامهای مهری پانزده ساله، معصومه هفده ساله، طیبه بیست و یک ساله، طاهره بیست و هفت ساله، به همراه دو طفل عاشق ک فرزندان طاهره بودند به نامهای سارا رشنو هجده ماهه و علی رشنو چهارساله و در آخر شیرمرد راه خدا، جوانی بیست و یک ساله که در اولین ساعت ورودش به منزل پس از اتمام دو سال خدمت وظیفه در شدیدترین جبهه حق علیه باطل به نام مصطفی، همگی به ندای پروردگار لبیک گفته و به شهادت رسیدند و در ساعت دوازده و پنج دقیقه ظهر 23/4/61 و در ایام مبارک رمضان با دهان روزه همانند سالار شهیدان خاک میهن را گلگون نمودند. پدر خانواده، حاج عباس سپهوند با دیدن پسرش مصطفی که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده بود و با بدنی ضعیف، و صورتی که از آفتاب داغ خوزستان سوخته بود اشکهای شوق از دیگانش می چکید و پسر رزمنده اش را در آغوش گرفته و با اشتیاق می بوسد. بله منزل حال و هوایی عجیب داشت، پدر به شکرانه بازگشت پسر، قرآن قدیمی اش را زیربغل گرفت و راهی مسجد شد و مصطفی را در میان گریه شوق مادر و خواهران واگذاشت، انگار حال و هوای منزل دوباره جان گرفته بود. زنگ خانه به صدا در می آید، واقعاً چه کسی پشت در است؟ در را باز می کنند، طاهره است که طفل هیجده ماهه اش سارا را در بغل گرفته و دست کودک خردسالش علی را در دست، با دیدن برادر عزیزش انگار دوباره زنده می شود، بی اختیار مصطفی را به آغوش می کشد و بازگشتنش را خوش آمد می گوید. طاهره زنی مسئولیت پذیر و شجاع بود. یاد دارم که هنگامی که اولین فرزندش علی را به دنیا آورده بود مصادف بود با روزهای پرالتهاب قبل از انقلابف حس مسئولیت این زن فداکار تا حدی بود که هنوز ده روز از به دنیا آمدن نوزادش نگذشته این طفل شیرخوار را با بدنی ضعیف در آغوش می کشید و در مبارزه علیه عوامل ستم شاهی همیشه در صف اول قرار می گرفت، اوج احساس مسئولیت را ببینید، از بانویی که عملش در تاریخ جاودانه خواهد ماند. حالا او به منزل آمده و خوشحال از دیدار برادر قهرمانش. مهری بی قرار تلفن را به دست گرفته و ورود برادر را به خواهر بزرگشان فاطمه و دیگر برادران می دهد. مهری و معصومه دو خواهر بودند که از لحاظ سنی اختلاف کمی با هم دارند.

در روزهای قبل از انقلاب و در پرحادثه ترین روزها یاد دارم که مهری یازده ساله و معصومه سیزده ساله بودند. ایمان این دو خواهر در این سنین باورنکردنی بود. آنها در آن روزهای پرحادثه انقلاب در خیابانها بودند و جوانان زخمی را تا در منزل راهنمایی کرده و برای اینکه دست دژخیمان به آنها نرسد با هر وسیله ممکن آنها را مداوا می کردند. آیا این دو خواهر نوجوان الهی نیستند! بله بانویی دیگر در منزل چهره اش سرمست اشتیاق است. طیبه،طیبه ای که با مصطفی دوقلو بوده، زندگی خویش را وقف توحید و  خداپرستی نموده، به عنوان فردی مؤمن و متعهد چه در قبل و چه در بعد از انقلاب فعالیت می نمود.

غرش هواپیماهای بعثی فضای جمع عرفانی خانواده را که با آمدن مصطفی گرم شده و هنوز ساعتی از ورودش نگذشته بود شکست و لحظه ای بعد، هشت انسان مظلوم هشت کبوتر بهتش بسوی دیدار یار پرواز کردند.

 

                      

 

 

 یکایک آنها بدنهای پاره پاره شان را تقدیم انقلاب نمودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.

 نثار روح بلند این خانواده عاشق صلوات

 

منبع: دلیری، فریده: یاس های سپید (زندگی نامه شهدای زن لرستان)، تهران، انتشارات کامیاب، 1385

 


 
 
داستان دیو و سلیمان و 13 فروردین از زبان دکتر الهی قمشه ای
نویسنده : نرگس - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 

یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز
در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن
نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود
در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (
قرآن / سبا / ١٣ ) . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند ، آدمی
را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم
دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این
واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک
طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او
نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد واز
ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست
. اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت
خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه
کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر
او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ،
آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم
حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در
رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در
کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او
نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را
بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در
شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان
حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و
همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این روز ، بر خلاف
تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است . و نحوست
آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .

و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان
ورمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیزبهار
همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که
از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی

داستان پند آموزی بود امیدوارم با ذهن زیبای خود بهترین پند ها را از آن بگیرید.





 
 
 
نویسنده : سمیه محمدیان - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

به خاطر سرخی خون پر پر شدگان انقلاب، جمعه می آیم

  • هممون می دونیم همه چی گرون تر شده،
  • هممون میدونیم شب عیده، خیلی چیزا لازم داریم اما پول نداریم،
  • هممون میدونیم اشکالاتی در مسئولین هست،
  • هممون میدونیم بعضیا فقط وعده دادن،
  • هممون میدونیم بعضیا به هموطن هاشون پشت کردن فقط به فکر خودشون بودن،
  • هممون میدونیم و می بینیم.

 انصاف: بله قبول بعضیا کارهاشون بد بود، بعضی ها هم بد بودند، اما خوش انصاف کارهای خوبی هم انجام شده.

اما شهدای ما هم که اگر خیلی بدبینانه نگاه کنیم برای همین یه ذره اسلام که مونده رفتن.

هدف و راه رو نباید یادمون بره. تکلیف واجبه، حتی اگر نتیجه زیر صفر باشه،

اگر میخوام ادعا کنیم که دنباله رو شهدا و امام هستیم الان وقتشه ها

لحظه شهادت

 

نمره خوب وقتی شیرین تره که امتحان سخت تر میشه (مگه نه)

 


 
 
الهه شهید
نویسنده : نرگس - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

شهید الهه مختارنیا

 

نام پدر: موسی                            متولد: 1356- تهران

تاریخ شهادت: 22/1/1367           محل شهادت: تهران

نحوه شهادت: حمله موشک         شغل: محصل

 

شهید الهه مختارنیا در سال 1356 در تهران دیده به جهان گشود. الهه در دامان پدر پرتلاش و مادر دلسوز خود رشد می کرد و در خانواده ای شاد و پر از محبت و عاطفه روزگار سپری می کرد، الهه قد می کشید، دوران ابتدایی با خاطرات شیرین، طی می شد. الهه در کنار خواهر و پنج برادر خود به مدرسه می رفت و صدای هیاهوی بچه ها فضای مدرسه را پر می کرد و شوخی ها و خنده های کودکانه.

الهه در کلاس چهارم ابتدایی بود. چند هفته از عید، بهار طبیعت و تعطیلات نوروزی گذشته بود که در تاریخ 22/1/1367 در پی حملات موشکی دشمن بعثی به مناطق مسکونی خیابان بابائیان تهران، الهه آن غنچه کوچک به ناگاه شکفته شد. آری او از جمع خانوادگی برگزیده شده بود، مظهر طراوت و زیبایی. سرخی را از تن عریتی گرفت و با بالهای ملکوتی اش قرین ساخت تا سرخ و خونین به مظهر پروردگارش عروج کند. و چه زیباست رقصی چنین بر روی دستهای مردم و عروجی چنان به پیشگاه حق تعالی.

 

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
شهیده نوجوان
نویسنده : نرگس - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

شهید اعظم عبدالحسینی متولد 1354 تهران، دختر دوازده ساله ای که در مدرسه با همفکری اولیای مدرسه برای کمک به جبهه های حق علیه باطل به تهیه و پختن آش و فروش آن پرداختند و درآمد آن را به جبهه اختصاص می دادند. در اوقات فراغت در مدرسه در تبلیغات جبهه همکاری می کرد. او دختری باهوش و باذکاوت و نکته سنج بود. در امور خود همیشه دوست داشت عیوبش را بداند و اصلاح کند.

خواهرش می گوید: بعد از شهادت اعظم در کیف دستی ایشان به دفترچه کوچکی برخوردم که به طرز جالبی با سوزن و نخ درست کرده بود وقتی صفحات آن را مطالعه کردم متوجه شدم در آن دفترچه کوچک دوستانش با دست خط خودشان، درباره اعظم نظر داده بودند و رفتار و کردارش را نوشته بودند، اکثراً از اخلاقش تعریف کرده و نوشته بودنددختر خیلی خوب و مهربان هستی.

در جمع همکلاسیها و فعالیتها و بازیهایش، همیشه سرپرست گروه یا نقش معلم داشت. او دختر محجبه ای بود. با گذشت و ایثار بود و نسبت به حجاب خیلی حساس بود.

سرانجام دستان کوچک کوچک و نگاه مهربان او در پی حمله موشکی رژیم بعثی به مناطق مسکونی تهران در آخرین روزهای زمستان 1366 دیگر گرمایی نداشت، اما گرمای یادش همواره بر دل ما آتش می زند. شادیم چون می دانیم او با فرشتگان همنشین است مادر گرامی اش شهید خاتمه عباس زاده و خواهرزاده اش مهدیه همتی همراه او در بهشتند.

کاش ما هم همانند این نوجوان دفترچه حسابی برای کردارمان درست کنیم تا چشم باز نکنینم و ناگهان ببینیم همانی هستیم که بودیم با همان خطاهای یک عمر که حتی حسابشان را نداریم چه رسد به اصلاحشان.

التماس دعا

لطفا صلواتی نثار روح پاک و معصوم این شهید قرائت کنید

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
در آغوش نور
نویسنده : نرگس - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

مدت ها بود که تعریف کتاب در آغوش نور را از یک واعظ اهل فضل شنیده بودم و کمی بعد از این تعریف آن را دانلود کردم و بعد از مدتی فرصتی شد تا آن را شروع کردم. از خواندن سطر به سطر آن دچار شعف شدم و ودر لحظاتی از عشقی که خدا نسبت به ما داره و ما ازش غافلیم شزمنده شدم شاد شدم و گریستم.
مطمئنا در احادیث و روایات ما بسیار زیباتر به مبحث مرگ و زندگی جاوید علت آفرینش و چگونگی آن توضیح داده شده است.
ولی در عین حال این کتاب با بیان تجربه ای حقیقی از مرگ به شکلی ادبی و البته حقیقی ما را حتی اگر زیاد معتقد نباشیم به فکر فرو خواهد برد و حتی بالاتر شاید مثل من با خواندنش دچار شعف، امید و البته غم از غفلت های گاه بی گاهت شوید در هر حال شما به خواندن این کتاب  جالب و بی نظیر دعوت می کنم. لبخند

اگر دوست داشتید احساس و نیتیجه ای که بعد از مطالعه کتاب کردید را به منم بگویید خوشحال میشم.

 

بخش های از جملات کتاب

 

«...از همه مهم تر این بود که دیدم عشق از همه چیز برتر است. دریافتم در حقیقت ما بدون عشق هیچیم. ما این جا هستیم تا به هم یاری رسانیم، از یکدیگر مراقبت کنیم, بفهمیم، گذشت کنیم و به دیگران خدمت نماییم ،. ما اینجاییم تا عاشق همه کسانی باشیم که روی کره خاکی زندگی می کنند . آنها تز لحاظ معیارهای این دنیا ممکن است سفید پوست، زرد پوست، سرخ پوست، زیبا، زشت، لاغر، غنی، فقیر، باهوش یا نادان باشند، اما ما حق نداریم با دیدن ظاهر آن ها در موردشان قضاوت کنیم. همه ارواح ظرفیت آن را دارند که مملو از عشق و انرژی جاودان شوند. در ابتدا هر روحی دارای درجه ای از نور و حقیقت است که می تواند ان را تکامل بخشد.

سنجش این مسایل از توان ما خارج است. تنها خداست که از دل بندگانش آگاه است و می تواند بدون نقض در مورد آن ها قضاوت کند. او روح ما را می شناسد، اما ما فقط ضعف ها و قوت های مقطعی را می بینیم و به علت محدودیت هایمان اغلب نمی توانیم از راز درون انسان ها آگاه شویم...»


<< کتاب در آغوش نور >>
نویسنده: بتی حین ایدی
مترجم: غباس زارعی


 
 
← صفحه بعد