زنان شهر بهشت

پهلو شکسته
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

پیدایی؛ مثل مهربانی خداوند. زیبایی؛ مثل سلام های گرامی خداوند بر پیامبران عظیم الشأنش

با تو، درهای زندگی باز می شود و با یاد تو، ماه، تمام شب های زمین را روشن می کند. آفتاب، شادی مقدسی ست که بر زمین، گرمای وجودت را می پراکند. تمام دلتنگی هایت غنچه های سرخی شدند که عاشقانه اتفاق افتادند؛ عاشقانه هایی لبریز از عشق خداوند

بعد از تو تمام اتفاق ها به گل سرخ ختم شدند؛ چشم ها سرخ شدند، درها سرخ شدند، دیوارها سرخ شدند و روزها کبود، آسمان کبود، ابرها ورم کرده کبود؛ تمام پهلوها شکستند و کبود شدند

سال هاست که به شوق بوییدنت، قاصدک ها تمام دیوارهای مدینه را طواف می کنند. هنوز عطر حضورت از مدینه می آید. بغض هایت را قرن هاست که ابرها در کویرهای بی پایان و دور سکوت، گریه می کنند. «بانو! گریه در کنار شما مرسوم است؛ مگر می توان پهلوی شما بود و نشکست»

زمین بعد از تو، مدار چرخش را گم کرده است. خاک، هنوز بوی قدم های رسولانه تو را فراموش نکرده است

هنوز سال هاست که کلمات، شب ها برای از تو سرودن، تا صبح بیدار می مانند. قلم ها شرمگین نوشتن تو با این واژه های زمینی اند، با این واژه های خاکی

نه! تو از خاک نیستی؛ این را همه آب ها فهمیده اند. شاید خداوند تو را از کلمه آفریده است؛ چرا که در «آغاز کلمه بود...»

تو زهرایی که دیده در دیده پدر گشودی و با یاد او بزرگ شدی و دلتنگی دوری اش را تاب نیاوردی. همیشه نام تو که می آید، دل نازک پرنده ها می لرزد، درها گریه می کنند و دیوارها بغض. خدا کند که باران ببارد! همیشه می شود زیر باران، بی بهانه گریست

همیشه با یاد تو، تمام کلمات اشک می شوند و دفترها سطر به سطر آه می کشند. نمی دانم کجای بقیع باید دنبال رد پاهای گمشده ات، اشک بار بگردم؟ هر طرف که سر می چرخانم، بوی غربت تو را حس می کنم؛ بوی غربت بانویی دور که نزدیک تر از تمام آینه ها، بودنش را می توان حس کرد

تو همه جا هستی؛ اما ما سال هاست که به دنبال تو می گردیم. ما خویش را گم کرده ایم، ما خویش را در رد پاهای گم شده ات، گم کرده ایم. خدا کند یک روز پیش از اینکه دنیا به آخر برسد بقیع، تربت پنهانت را نامه کبوترانی کند که به سمت خانه ها پرواز می کنند. خدا کند در پای مرقد ناپیدایت تمام شوم

نمی دانم کی می توانم پابه پای تمام چشمه های دنیا برایت گریه کنم. هر گاه یاد تو می افتم، بی اختیار بوی غریبانه عدالت علی علیه السلام ، بغض هایم را دوچندان می کند

به یاد تو، بغض هایم شبیه دوازده بند محتشم، پیاپی اشک می شوند و بوی پیراهن نمناکم که آغشته به یاد توست، آرامم می کند

خدا کند که چشم هایم قطره قطره به پای تو بریزند تا من سبک تر شوم! تو تنها ماه آسمان شب های تاریکم هستی؛ مهتابی که شب های طولانی برای دیدنش اشک ریخته ام

ای کاش به بادها بسپاری که بوی تربتت را از گریبانم پر کنند

 

         

پرپر شدن یاس بوستان حضرت رسول(ص)؛ یاس عصمت؛ آیینه پاکی؛ شافع محشر؛ صدیقه کبری؛ حضرت فاطمه زهرا(س) برشما و تمامی دل باختگان و رهروان به آن حضرت تسلیت باد.

نویسنده: عباس محمدی

 


 
 
خانواده عاشق
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

شهید خان زاده احمدی

 

نام: خان زاده

نام خانوادگی: احمدی

تاریخ شهادت: 23/4/1361

محل شهادت: خرم آباد

 

مادری به همراه پنج فرزند فداکار و با دو نوه خردسال با لبانی تشنه بسوی دیدار سالار شهیدان شتافتند. شهید خانزاده احمدی مادری دل سوخته که ثمره تمام زندگی سخت اش را به همراه جان خویش در راه اعتلای توحید نثار نمود دخترانی را که فاطمه گونه تقدیم بانوی اسلام نمود، دخترانی به نامهای مهری پانزده ساله، معصومه هفده ساله، طیبه بیست و یک ساله، طاهره بیست و هفت ساله، به همراه دو طفل عاشق ک فرزندان طاهره بودند به نامهای سارا رشنو هجده ماهه و علی رشنو چهارساله و در آخر شیرمرد راه خدا، جوانی بیست و یک ساله که در اولین ساعت ورودش به منزل پس از اتمام دو سال خدمت وظیفه در شدیدترین جبهه حق علیه باطل به نام مصطفی، همگی به ندای پروردگار لبیک گفته و به شهادت رسیدند و در ساعت دوازده و پنج دقیقه ظهر 23/4/61 و در ایام مبارک رمضان با دهان روزه همانند سالار شهیدان خاک میهن را گلگون نمودند. پدر خانواده، حاج عباس سپهوند با دیدن پسرش مصطفی که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده بود و با بدنی ضعیف، و صورتی که از آفتاب داغ خوزستان سوخته بود اشکهای شوق از دیگانش می چکید و پسر رزمنده اش را در آغوش گرفته و با اشتیاق می بوسد. بله منزل حال و هوایی عجیب داشت، پدر به شکرانه بازگشت پسر، قرآن قدیمی اش را زیربغل گرفت و راهی مسجد شد و مصطفی را در میان گریه شوق مادر و خواهران واگذاشت، انگار حال و هوای منزل دوباره جان گرفته بود. زنگ خانه به صدا در می آید، واقعاً چه کسی پشت در است؟ در را باز می کنند، طاهره است که طفل هیجده ماهه اش سارا را در بغل گرفته و دست کودک خردسالش علی را در دست، با دیدن برادر عزیزش انگار دوباره زنده می شود، بی اختیار مصطفی را به آغوش می کشد و بازگشتنش را خوش آمد می گوید. طاهره زنی مسئولیت پذیر و شجاع بود. یاد دارم که هنگامی که اولین فرزندش علی را به دنیا آورده بود مصادف بود با روزهای پرالتهاب قبل از انقلابف حس مسئولیت این زن فداکار تا حدی بود که هنوز ده روز از به دنیا آمدن نوزادش نگذشته این طفل شیرخوار را با بدنی ضعیف در آغوش می کشید و در مبارزه علیه عوامل ستم شاهی همیشه در صف اول قرار می گرفت، اوج احساس مسئولیت را ببینید، از بانویی که عملش در تاریخ جاودانه خواهد ماند. حالا او به منزل آمده و خوشحال از دیدار برادر قهرمانش. مهری بی قرار تلفن را به دست گرفته و ورود برادر را به خواهر بزرگشان فاطمه و دیگر برادران می دهد. مهری و معصومه دو خواهر بودند که از لحاظ سنی اختلاف کمی با هم دارند.

در روزهای قبل از انقلاب و در پرحادثه ترین روزها یاد دارم که مهری یازده ساله و معصومه سیزده ساله بودند. ایمان این دو خواهر در این سنین باورنکردنی بود. آنها در آن روزهای پرحادثه انقلاب در خیابانها بودند و جوانان زخمی را تا در منزل راهنمایی کرده و برای اینکه دست دژخیمان به آنها نرسد با هر وسیله ممکن آنها را مداوا می کردند. آیا این دو خواهر نوجوان الهی نیستند! بله بانویی دیگر در منزل چهره اش سرمست اشتیاق است. طیبه،طیبه ای که با مصطفی دوقلو بوده، زندگی خویش را وقف توحید و  خداپرستی نموده، به عنوان فردی مؤمن و متعهد چه در قبل و چه در بعد از انقلاب فعالیت می نمود.

غرش هواپیماهای بعثی فضای جمع عرفانی خانواده را که با آمدن مصطفی گرم شده و هنوز ساعتی از ورودش نگذشته بود شکست و لحظه ای بعد، هشت انسان مظلوم هشت کبوتر بهتش بسوی دیدار یار پرواز کردند.

 

                      

 

 

 یکایک آنها بدنهای پاره پاره شان را تقدیم انقلاب نمودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.

 نثار روح بلند این خانواده عاشق صلوات

 

منبع: دلیری، فریده: یاس های سپید (زندگی نامه شهدای زن لرستان)، تهران، انتشارات کامیاب، 1385