زنان شهر بهشت

زیباترین و معروفترین مدل فرانسه مسلمان شد
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 
دختر ۲۸ ساله فرانسوی با نام "فا بیان" که همین اواخر یکی از مشهورترین مدل های لباس در فرانسه بود که به خاطر زیبایی اش قراردادهای کلانی از طرف شرکت های بزرگ با اوبسته میشد.
 نقل از مشرق عکسهای این دختر زیبا در مجله ها معروف مد و شبکه های مختلف تلویزیونی به نمایش در می آمد اما در حال حاضر به درمان بیماران در روستاهای دور افتاده افغانستان می  پردازد و از زندگی خودش بسیار راضی و خوشحال است چرا که او حالا اسلام را پذیرفته و یک مسلمان است.
 
زیباترین و معروفترین مدل فرانسه مسلمان شد + عکس
 
همچنین وی با اعتماد به نفس بالا میگوید : اگر رحمت و لطف پروردگار شامل من نمیشد میبایستی تا آخر عمرم مثل یک حیوان زندگی می کردم و هیچ وفت نمی توانستم مسلمان شوم . آرزوی ذوران کودکی من این بود که پرستار شوم، و حالا که مسلمان شده ام به آرزوی دوران کودکی خود رسیده ام.
به نقل از سایت 2daylink
امیدوارم نمونه ای خوبی باشد برای تمام حق طلبان جهان

 
 
 
نویسنده : سمیه محمدیان - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

به خاطر سرخی خون پر پر شدگان انقلاب، جمعه می آیم

  • هممون می دونیم همه چی گرون تر شده،
  • هممون میدونیم شب عیده، خیلی چیزا لازم داریم اما پول نداریم،
  • هممون میدونیم اشکالاتی در مسئولین هست،
  • هممون میدونیم بعضیا فقط وعده دادن،
  • هممون میدونیم بعضیا به هموطن هاشون پشت کردن فقط به فکر خودشون بودن،
  • هممون میدونیم و می بینیم.

 انصاف: بله قبول بعضیا کارهاشون بد بود، بعضی ها هم بد بودند، اما خوش انصاف کارهای خوبی هم انجام شده.

اما شهدای ما هم که اگر خیلی بدبینانه نگاه کنیم برای همین یه ذره اسلام که مونده رفتن.

هدف و راه رو نباید یادمون بره. تکلیف واجبه، حتی اگر نتیجه زیر صفر باشه،

اگر میخوام ادعا کنیم که دنباله رو شهدا و امام هستیم الان وقتشه ها

لحظه شهادت

 

نمره خوب وقتی شیرین تره که امتحان سخت تر میشه (مگه نه)

 


 
 
در آغوش نور
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

مدت ها بود که تعریف کتاب در آغوش نور را از یک واعظ اهل فضل شنیده بودم و کمی بعد از این تعریف آن را دانلود کردم و بعد از مدتی فرصتی شد تا آن را شروع کردم. از خواندن سطر به سطر آن دچار شعف شدم و ودر لحظاتی از عشقی که خدا نسبت به ما داره و ما ازش غافلیم شزمنده شدم شاد شدم و گریستم.
مطمئنا در احادیث و روایات ما بسیار زیباتر به مبحث مرگ و زندگی جاوید علت آفرینش و چگونگی آن توضیح داده شده است.
ولی در عین حال این کتاب با بیان تجربه ای حقیقی از مرگ به شکلی ادبی و البته حقیقی ما را حتی اگر زیاد معتقد نباشیم به فکر فرو خواهد برد و حتی بالاتر شاید مثل من با خواندنش دچار شعف، امید و البته غم از غفلت های گاه بی گاهت شوید در هر حال شما به خواندن این کتاب  جالب و بی نظیر دعوت می کنم. لبخند

اگر دوست داشتید احساس و نیتیجه ای که بعد از مطالعه کتاب کردید را به منم بگویید خوشحال میشم.

 

بخش های از جملات کتاب

 

«...از همه مهم تر این بود که دیدم عشق از همه چیز برتر است. دریافتم در حقیقت ما بدون عشق هیچیم. ما این جا هستیم تا به هم یاری رسانیم، از یکدیگر مراقبت کنیم, بفهمیم، گذشت کنیم و به دیگران خدمت نماییم ،. ما اینجاییم تا عاشق همه کسانی باشیم که روی کره خاکی زندگی می کنند . آنها تز لحاظ معیارهای این دنیا ممکن است سفید پوست، زرد پوست، سرخ پوست، زیبا، زشت، لاغر، غنی، فقیر، باهوش یا نادان باشند، اما ما حق نداریم با دیدن ظاهر آن ها در موردشان قضاوت کنیم. همه ارواح ظرفیت آن را دارند که مملو از عشق و انرژی جاودان شوند. در ابتدا هر روحی دارای درجه ای از نور و حقیقت است که می تواند ان را تکامل بخشد.

سنجش این مسایل از توان ما خارج است. تنها خداست که از دل بندگانش آگاه است و می تواند بدون نقض در مورد آن ها قضاوت کند. او روح ما را می شناسد، اما ما فقط ضعف ها و قوت های مقطعی را می بینیم و به علت محدودیت هایمان اغلب نمی توانیم از راز درون انسان ها آگاه شویم...»


<< کتاب در آغوش نور >>
نویسنده: بتی حین ایدی
مترجم: غباس زارعی


 
 
کریسمس در خانه ارمنی
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
 

آقای مهربانی

صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.
برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.
موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.
کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.
گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟
من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.
دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.
این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

فتم: بفرمایید.
گفت شما؟
نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.
گفت: کس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.
من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.
چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.
رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟
گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.
گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟
رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟
گفتند، مرده.
گفتیم، برادر؟
گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، کسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.
فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.
در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.
این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.
او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.
رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.
آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟
این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟
آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.
بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.
این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.
توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟
یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.
ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F۱۴، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.
ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.
مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست
مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.
می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.
امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.
از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و ۲۵ سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟
بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.
با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.
آمدند. گفتند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.

منبع : قرارگاه فرهنگی ولی عصر (این خاطره مال همین کریسمس امساله)

 

این خاطره برای آنانی گفتند که در دلشان تردید است.

بیندیشید و حرف را با سند و درایت بپذیرید یا رد کنید.

 

 


 
 
اربعین هر سال سرخ تر
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

چند صباهیست که از واژگونی حکومت مردی مفسد ودین ستیز بر عراق نگذشته و اقل فایده آن برای مردم ایران اینست  که راه وصال یار برای ما باز شد و حسرتها تمام شد و عشاق به دیار یار رسیدن و مرهمی شد بر دل های خونین . ولی بدلایل معلوم تروریسم و جنگ شیعه وسنی در آنجا ترویج گرفته و ما همانطور که به محرم نزدیک میشویم یا صفرشوق داریم برای حضور در حرم ولی منتظر خبر ناگوار دیگری هم هستیم و آن به شهادت رسیدن زوار در حال آمده به سمت کربلا خبری بسیار متاثر کننده . ابتدا تاسف بار و بعد حسرت بار تاسف برای خواهران وبرادرانی که قربانی افرادی منافق شده اند و حسرت از برای اینکه ای کاش ما هم جزء کسانی بودیم که در راه رسیدن به عزیزمان جان ناقابل را از کف میدادیم تا شاید با روی بازتری به دیدار معبود برسیم .

 

چرا اینقدر برای این کور دلان رفتن به حرم شریف ائمه اطهارو امام حسین (ع) سنگینه چه در زمان صدام که آنطور از زیارت ائمه اطهار برای ما جلو گیری کرد و یا حالا که مردم بیگناه را به خاک و خون میکشن . چرا اینقدر هراس دارن از اینکه ببینن دوستداران آقا اباعبدالله الحسین به گرد حرم مطهرش جمع میشن هراس دارن از پیام نهضت امام حسین (ع) که همان مقابله با جور و ستم و به نحوی به مقابله با آن بلند شدن ولی عزیزان من باید بدانیم که این خود ما  مقصرهستیم که این تفکر را در انها به وجود آوردیم از کم کاریهایی که داشتیم چرا که از جمله معروف « کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» غافل بودیم فقط از قیام امام حسین (ع) و یارانش و پیامدهای ان و علتش مگر عاشورا بیاد یا اربعین بشه تا حرفی بزنیم و یادی کنیم و فقط در حد کلام ولی غافلیم از اندکی عمل از همین امسال و همین حالا شروع کنیم یک تابلو برای خودمون درست کنیم و این جمله را روش بنویسیم وتا هر روز صبح قبل از هر کاری آن راببینیم که یادمان باشد مبارزه با ظلم و جور مقطعی نیست و یاد امام حسین (ع) همواره با ما باشد . ان شاءالله


 
 
وظیفه مسلمانی
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
 

گذر عمر به حدی سریع می رود که کسی متوجه نمی شودچه فرصت هایی را دارد از دست می دهد چنان غرق دنیا و زرق و برقهای آن شده ایم که یادمان رفته که از کجا آمده ایم آمدنمان بهر چه بود و به کجا می رویم آخر

ما راه رسیدن به سعادت را گم کرده ایم ما فلسفه عاشورا را فراموش کرده ایم شدیم افرادی که عاشورا شده براشون لباس سیاه پوشیدن و هیئت رفتن و سینه زدن ما اهمیت روز عاشورا را فراموش کرده ایم . یادمون رفته احیاء شب عاشورا مثل 70 سال عبادت . چه چیزی در عاشورا هست که انرا با شب های قدر مساوی و برابر می کند ,  ما یاد مون رفته امام زمان (عج) در این روز به لقب قائم سرافراز شدن ما یادمون رفته که امام زمان در روز عاشورا ظهور می کنند , ما یادمون رفته که شعار اصحاب امام زمان (عج)   « یالثارات الحسین» و ...

این همه تاکید برای چیست ؟ فقط واسه اینکه امام حسین به همراه 72 نفر از یارانش شهید شدند مگر ما مثل اینها که یک فرد یه همرا افرادش به ظالمانه ترین شکل کشته می شوند را در تاریخ کم داریم اما چرا عاشورا ماندگار شد ؟ و وظیفه ما در قبال این واقعه چیست ؟
آیا وظیفه ما مواردی که در بالا گفتیم ؟ مسلماٌ خیر ولی چند تا عامل موثر شدن تو این دید . وقتی یک دید در یک فرد باشد می توان گفت فرد دچار انحطاط شده ولی اگر یک تفکر نادرست در یک جامعه بود آنموقع باید ریشه یابی کرد که علت این انحطاط چیست ؟

پیام عاشورا به درستی به جامعه نشان داده نشده است .

 چرا باید در روز عاشورا (سال 88) حل حله راه بیفتد و دست و سوت بزنند ؟!

علت آن در واقع عدم اطلاع رسانی درست در این زمینه است . ما سعی کردیم واقعه عاشورا را به بهترین حالت ممکن انتقال دهیم اما برای هر پیامی که می خواهد انتقال یابد شرایطی باید باشد

1 – پیام باید ساده و رسا باشد یعنی در عین سادگی مفهوم مطلب را برساند و به نقل قرآن مطلب باید « البلاغ المبین » باشد . نباید برای مطلب شاخ و برگ درست و به نحوی آن را تحریف کرد .

2 – شخصیت پیام رسان :

شخصی که پیام را می رساند آیا آموزشهای لازم را دیده ؟  آیا بنده به عنوان یک شخص در این یادداشت برای نگارش آن مطالعه ای انجام داده ام ؟ به یاد دارم در یکی از روستاها توفیق اجباری نصیب شد و در یکی از شب های دهه محرم به مسجد انجا رفتیم بعد از سخنرانی و مداحی یکی از افراد روستا یکی از نوجوانان برای مداحی آمد ما که جویا شدیم بدین منوال بود که در پایان مراسم یکی از نوجوانهای روستا می آید و شروع به مداحی می کند . فی اللفضه این کار بسیار پسندیده است اما این کار بسیار بهتر می توانست انجام شود به شرط آنکه این نوجوان توسط یک روحانی آموزشهای مقدماتی را می دید .

3 – ابزار و روشهایی که برای انتقال پیام استفاده می شود :

که به عقیده بنده در این قسمت دچار نقص شده ایم ما با هر وسیله ای برای انتقال واقعه عاشورا استفاده می کنیم طبق گفته استاد شهید مطهری برای رساندن یک پیام الهی نباید از هر وسیله ای استفاده کرد . بعضی ها فکر می کنند چون هدف رساندن مفهوم نهضت عاشورا است برای آن نباید از هیچ کاری دریغ کرد و در واقع متد فکری آنها این جریان را دنبال می کند که هدف وسیله را توجیح می کند . ولی غافل هستند از اینکه همین خط مشی بیشترین ضربه را به مفهوم عاشورا زده است . چرا که باعث بدعت های جدید می شود که ما نمونه آن را در مداحی هایی با متن های عجیب و غریب و ساز و آوازهای نامآنوس می بینیم . اینها همه ضربه می زنند به آنچه اصل عاشورا و نهضت امام حسین (ع) است . حال وظیفه ما چیست ؟ در واقع وظیفه ما در مرحله اول همان پیام راستین عاشورا است و آن امر به معروف و نهی از منکر است .

البته نهی از منکر مراحل دارد :

1 – اعراض و هجر

2 – زبان

3 – عمل

در اینجا به چند نقش در قبال این عمل بر می خوریم

1 – نقش فرد

2 – نقش اجتماع

3 – نقش حکومت

1 – اعراض و هجر : یعنی که فرد , اجتماع و حکومت در قبال این  گونه افراد  و گروهها بی اعتنایی کنند , دیگر در مجالس آنها حاضر نشویم و به دیگران هم همین را توصیه بکنید . صدا وسیما برنامه های آنها را پخش نکنند که انشاءالله اثر کند. البته علت اثر پذیری آن هم ریشه در همین تفکر غلط آن است یعنی اینکه با اغراق و غلو کردن و ایجاد مداحی های سبک و بی محتوا ولی با نوا و آهنگ سعی در هر چه بیشتر جمع کردن مردم مخصوصاً جوانان به مجلس خود شوند .

لیکن از ماست که بر ماست چون خود ما باعث به و جود آمدن این فکر شده ایم زمانی که یک نفر یک مجلسی داشته باشد اولین سوال ما اینست که تعداد نفرات شرکت کننده در آن چقدر بوده است ؟

مجلس عزاداری ابا عبدالله هر تعداد که باشد خواه یک نفر یا هزاران نفر ولی باید مهمترین اصل را داشته باشد و آن نیت خالص در برگزاری آن باشد .

2- زبان : افرادی که پیرو این کار هستند خود بر دو قسم هستند . اول افرادی هستند که از روی جهل و نادانی این کار را می کنند دوم افرادی هستند که در پی منافع خاص هستند یعنی در پی منابع مالی هستند یا بدنبال شهرت هستند و یا اساساً قصد ضربه زدن به اسلام را دارند .

در این شرایط نقش فرد و اجتماع اینست که در پی آگاه سازی افرادی باشیم که به گروه اول تعلق دارند .

اما نقش حکومت اینست که با فرهنگ سازی و اصلاح امور از طریق برنامه های انتقادی و آموزشی باعث انزوای اینگونه افراد شود .

3 – عمل :  این عمل نباید حتماً زور باشد . ما در سال گذشته در پی بی احترامی به عاشورا بزرگترین تظاهرات را داشتیم چرا نباید در برابر این اقدام که بسیار خطر ناک تر از آن است اجتماع نکنیم که این نقش فرد و اجتماع است .

اما نقش حکومت که باید با اخذ تدابیری درست سعی در برخورد با گروه دوم که در بالا ذکر شد را داشته باشد .

با تشکر از ارسال کننده این مطالب دوست خوبم پارسا

حال با اجازه ایشان در تکمیل گفته هایشان باید گفت اهمیت این مطلب در این روزگار بسیار بیشتر به چشم می خورد.

در عصری که هر کشور و هر ملت در صدد است تا به نحوی فرهنگ خویش را چه مثبت و چه منفی از طریق رسانه ها به دیگر ملت ها صادر کند و به عبارتی دیگر به راحتی امر به معروف و نهی از منکر دلخواه خویش را به دیگر ملت ها قالب کند، وظیفه ما سنگین تر خواهد شد. در زمانی که هر پیر و جوانی با فشار تنها یک دکمه قادر است به منبع بزرگی از اطلاعات دست یابد و خواسته و ناخواسته تحت تاثیر این بمباران اطلاعات درست و غلط قرار گیرد. بایستی ما نیز دست به کار شده به وظیفه مسلمانی خویش عمل کنیم، نباید گذاشت هر مطلب هرزی را به صرف وجود داشتن خواند یا منتشر کرد. باید راه تشخیص درست از نادرست، دروغ از راست و سازنده از غیر سازنده را به هم بیاموزیم و گوشزد کنیم.

امیدوارم واقعاً خویش را دربرابر سرنوشت یکدیگر مسئول ببینیم چراکه یک مردم چون زنجیره ای به هم متصل اند و پاره شدن یک تکه از این زجیر همه متاثر خواهند شد و همه جامعه آسیب خواهد دید.

امیدوارم ما را با نظرها و مطالب سازنده خود یاری کنید.