زنان شهر بهشت

auvd
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
 
من دخترم!آنقدر زیبا که از دیدنم خسته نمی شوی

من دخترم!آنقــدر مهربان که ندیده ای

من دخترم!با چشمانـی زیبآ و براق

من دخترم!اشک هایی دارم به اندازه ی دریا

و حرف هایی دارم گاهی بزرگتر از آسمان

من دخترم!به شکل ماه و گاهی زیباتر

من دخترم!با قدی دخترانه

من دخترم!مخلوقی عزیز در نگاه پیامبر (ص)

من دخترم!همانی که بهـش میگن ضعیفه!!!!

من دخترم!فقط به جُرم دخــتر بودن!

مرد ایرانی گوش کن!

زَن ظریفهـ نه ضَعیف...

ضَعیف مَردیه که نمی تونه یک سآعت،

چِشم و دِلِشو نگه دآره!

من با تو هستم...

نِگآه به بَدَن ظریف و زنآنه اَم نکن ،اِرآده کُنم می توآنم

هویت مردآنه اَت رآ به آتش بکشم




ترآنه ی آزآدی همانند دیگر ترآنه های سآمی یوسـف بسیار زیبا و مضـمون بسیار قشنگی دارد ، این ترآنه از آلبـوم اُمت مَن میباشد ، درد بسیاری از مسلمانانی است که در غَـرب زندگی می کنند و به خاطر حجاب و عفتشان مورد توهیـن قرار می گیرند ، سآمی یوسـف در این ترآنه قصد تسـلی دادن به این خواهران محجبه مسلمان را دارد ، و روسری و حجاب را نه بعنوان یک حفاظ بلکه به عنوان آزادی و مایه افتخار زن معرفی کرده اَست

WHat goes through your m!nd
در ذهن تو چه می گذرد؟

As you sit there looking at me
وقتی آنجا نشسته‌ای و به من می‌نگری

Well I can tell from your looks
من از نگاهت می‌توانم بخوانم

That you think I’m s0 0ppressed
که تصور تو این است که من خیلی تحت فشار هستم!

But I d0n’t ñeed f0r y0u t0 liberate me
اما من از تو نمی‌خواهم تا مرا آزاد کنی

My head is n0t bare
سر من بِرهنـه نیست

And y0u can’t see my c0vêred ha!r
و تو نمی‌توانی موهای پوشیده مرا ببینی

S0 y0u sit there and y0u stare
برای همین تو آنجا می‌نشینی و خیره نگاهم می‌کنی

And y0u judge me with y0ur glare
و درباره من به روشنی قضاوت می‌کنی!

Y0u’re sure I’m in despair
تو مطمئنی که من ناراحتم

But are y0u n0t aware
اما تو آگاه نیستی

Under this scarf that I wear
در این تکه روسری که بر سر من است

I havê feelings, and I d0 care
من احساس و عاطفه دارم

S0 d0n’t y0u see
پس آیا تو نمی‌بینی؟

That I’m truly free
که من به راستی آزادم

This piece 0f scarf 0n me
این تکه روسری بر سرم را

I wear s0 pr0udlÿ
با غرور می‌پوشم

T0 preserve my dignity...
تا از شأن خودم محافظت کنم

My m0desty
عفت ام

My integrity
کمالاتم

S0 d0n’t judge me
پس قضاوت نکن

0pên y0ur eyes and see
چشمانت را باز کن و ببین

"Whÿ can’t y0u jusT accêpt me?” she says
چرا نمی‌توانی فقط خود من را بپذیری؟

"Why can’t I jusT be me?” she says
چرا من نمی‌توانم فقط خودم باشم؟

Time and Time aga!n
بارها و بارها

Y0u speak 0f dem0cracy
تو از دموکراسی صحبت می‌کنی

Yet y0u r0b me 0f my liberty
اما تو آزآدی مرا می‌دزدی!

All I wanT is equelitÿ
همه آنچه من می‌خواهم برآبری است

Why can’t y0u just lêt me be free
چرا نمی‌توانی فقط به من اجازه دهی که آزاد باشم؟

F0r ÿ0u I s!ng this s0ng
من این سرود را برای تو سرودم

Mÿ s!ster, maÿ y0u alwaÿs be str0ng
خواهرم! همیشه محکم باش!

Fr0m y0u I’ve learnt s0 Much
من از تو درسهای بسیاری آموخته‌ام

H0w y0u suffer s0 Much
چه رنجهای بسیاری که دیدی
yet y0u f0rgive th0se wh0 lAugH At y0u
بیا و آن کسانی را که به تو خندیدند را ببخش!

Y0u Walk w!th n0 fear
تو بدون هرآس قدم می‌زنی

Thr0ugh thê InsUlTs y0u hear

از میان ناسزاهایی که می‌شنوی!

Y0ur w!sh s0 sincêrê
مخلصانه آرزو کن

That thêy’d undêrstand y0u
تا آنها تو را بفهمند

But bef0rê y0u walk awaÿ
اما قبل از آن که بروی

This timê y0u tUrn and saÿ:
این بار برگرد و بگو!

But d0n’t y0u see
آیا نمی‌توانی ببینی

That I’m trUly frêe
که من به راستی آزادم?

This piece 0f scarf 0n mê
این تکه روسری بر سرم را

I wear s0 pr0udly
با غرور می‌پوشم

T0 prêservê my dignitÿ...
تا از شأن خودم محافظت کنم

My m0destÿ
عفت ام

My intêgrity
کمالاتم

S0 let me be
پس به من اجازه بده

She saÿs with a sm!le
او با خنده‌ای می‌گوید

I’m the 0nê wh0’s free
من تنها کسی هستم که آزادم

 
 
ملاقات شهیده با خدا
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
 

 

شهید شاه زنان لرزمانی

 

نام پدر: محمداسماعیل                               متولد: 1325- نوشهر

تاریخ شهادت: 9/5/1366                             محل شهادت: مکه مکرمه

نحوه شهادت: در برائت از مشرکین    شغل: خانه دار

شهید شاه زنان لرزمانی در سال 1325 در نوشهر چشم به جهان گشود.او به کسب فضایل و معارف الهی اهتمام می ورزید. در نوجوانی ازدواج کرد و به همراه همسرش به اسلام آباد کرج نقل مکان کرد و در آنجا ساکن شد و صاحب فرزندانی شد که هرکدام از نظر اخلاقی و ایمانی ممتاز و برجسته بودند. شهید لرزمانی زنی صبور و باگذشت بود. علم و دانش را بسیار دوست می داشت و فرزندانش را نیز به فراگیری دانش تشویق می نمود. شرکت در مجالش مذهبی، نماز جماعت و جمعه، راهپیمایی ها و خدمت در پشت جبهه از فعالیتهای دیگر این عزیز بود او به مسائل اخلاقی توجه بسیار داشت؛ با شروع جنگ تحمیلی او، همسر، دو فرزند و دامادش را روانه جبهه های نبرد نمود و خود نیز با وجود داشتن فرزندان خردسال، در پشت جبهه فعالیت می کرد. دو تن از فرزندانش (فرشاد و مهرداد کاویانی) در جبهه به شهادت رسیدند که یکی از آنان هنوز مفقودالاثر است. همسرش نیز از ناحیه دو پا جانباز شد.

او زندگیش را وقف همسر جانبازش نمود. در محله ای زندگی می کرد که ماشین رو نبود. به ناچار همسرش را بر پشت می گرفت و برای مداوا به بیمارستان می برد. پس از آنکه پاهای مصنوعی برای همسرش تهیه کرد؛ زحمت راه بردن ویلچر او را نیز تقبل می کرد.

در سال 1366 به اتفاق همسرش، راهی زیارت خانه خدا شد؛ گویی خود می دانست که در این سفر به شهادت خواهد رسید. روز 9 مرداد 1366 روز برائت از مشرکین که به روز کشتار زائرین حرم امن الهی به دست عمّال سیاهی مبدل شد، دعوت پروردگار خویش را لبیک گفت و با پیکری گلگون به سوی بهشت موعود خداوند شتافت.

 

امام باقر(ع):

کمال حج به ملاقات کردن امام است.

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
زیباترین و معروفترین مدل فرانسه مسلمان شد
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 
دختر ۲۸ ساله فرانسوی با نام "فا بیان" که همین اواخر یکی از مشهورترین مدل های لباس در فرانسه بود که به خاطر زیبایی اش قراردادهای کلانی از طرف شرکت های بزرگ با اوبسته میشد.
 نقل از مشرق عکسهای این دختر زیبا در مجله ها معروف مد و شبکه های مختلف تلویزیونی به نمایش در می آمد اما در حال حاضر به درمان بیماران در روستاهای دور افتاده افغانستان می  پردازد و از زندگی خودش بسیار راضی و خوشحال است چرا که او حالا اسلام را پذیرفته و یک مسلمان است.
 
زیباترین و معروفترین مدل فرانسه مسلمان شد + عکس
 
همچنین وی با اعتماد به نفس بالا میگوید : اگر رحمت و لطف پروردگار شامل من نمیشد میبایستی تا آخر عمرم مثل یک حیوان زندگی می کردم و هیچ وفت نمی توانستم مسلمان شوم . آرزوی ذوران کودکی من این بود که پرستار شوم، و حالا که مسلمان شده ام به آرزوی دوران کودکی خود رسیده ام.
به نقل از سایت 2daylink
امیدوارم نمونه ای خوبی باشد برای تمام حق طلبان جهان