زنان شهر بهشت

ملاقات شهیده با خدا
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
 

 

شهید شاه زنان لرزمانی

 

نام پدر: محمداسماعیل                               متولد: 1325- نوشهر

تاریخ شهادت: 9/5/1366                             محل شهادت: مکه مکرمه

نحوه شهادت: در برائت از مشرکین    شغل: خانه دار

شهید شاه زنان لرزمانی در سال 1325 در نوشهر چشم به جهان گشود.او به کسب فضایل و معارف الهی اهتمام می ورزید. در نوجوانی ازدواج کرد و به همراه همسرش به اسلام آباد کرج نقل مکان کرد و در آنجا ساکن شد و صاحب فرزندانی شد که هرکدام از نظر اخلاقی و ایمانی ممتاز و برجسته بودند. شهید لرزمانی زنی صبور و باگذشت بود. علم و دانش را بسیار دوست می داشت و فرزندانش را نیز به فراگیری دانش تشویق می نمود. شرکت در مجالش مذهبی، نماز جماعت و جمعه، راهپیمایی ها و خدمت در پشت جبهه از فعالیتهای دیگر این عزیز بود او به مسائل اخلاقی توجه بسیار داشت؛ با شروع جنگ تحمیلی او، همسر، دو فرزند و دامادش را روانه جبهه های نبرد نمود و خود نیز با وجود داشتن فرزندان خردسال، در پشت جبهه فعالیت می کرد. دو تن از فرزندانش (فرشاد و مهرداد کاویانی) در جبهه به شهادت رسیدند که یکی از آنان هنوز مفقودالاثر است. همسرش نیز از ناحیه دو پا جانباز شد.

او زندگیش را وقف همسر جانبازش نمود. در محله ای زندگی می کرد که ماشین رو نبود. به ناچار همسرش را بر پشت می گرفت و برای مداوا به بیمارستان می برد. پس از آنکه پاهای مصنوعی برای همسرش تهیه کرد؛ زحمت راه بردن ویلچر او را نیز تقبل می کرد.

در سال 1366 به اتفاق همسرش، راهی زیارت خانه خدا شد؛ گویی خود می دانست که در این سفر به شهادت خواهد رسید. روز 9 مرداد 1366 روز برائت از مشرکین که به روز کشتار زائرین حرم امن الهی به دست عمّال سیاهی مبدل شد، دعوت پروردگار خویش را لبیک گفت و با پیکری گلگون به سوی بهشت موعود خداوند شتافت.

 

امام باقر(ع):

کمال حج به ملاقات کردن امام است.

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
پاسدار و پرستار انقلاب
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱
 

 

شهید بانو نرژا

 

نام پدر: محبعلی                             متولد: 1322- لنگرود

تاریخ شهادت: 21/11/1357                   محل شهادت: تهران

نحوه شهادت: در نهضت اسلامی               شغل: کمک بهیاری

 

شهید بانو نرژا در سال 1322 در شهرستان لنگرود متولد شد. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد؛ سپس شغل کمک بهیاری را انتخاب کرد و در بیمارستان شهدای تجریش مشغول به کار شد. پس از ازدواج، صاحب سه فرزند (دو دختر و یک پسر) شد.

در روز 21 بهمن 1357 که اوج انقلاب بود و هرلحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می شد، این شهید بزرگوار به همراه عده ای از پزشکان و پرستاران با تعدادی از مجروحین را از خیابان دماوند به بیمارستان تجریش انتقال دادند و در مرحله دوم در همین خیابان، آمبولانس آنها مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در پی آن، پیوند با حضرت دوست را برگزید. این شهید عزیز که در حال کمک به مجروحان حادثه نیروی هوایی به شهادت رسید، در هنگام شهادت با داشتن دو فرزند، سرپرستی دو برادر و یک خواهر یتیم خود را نیز برعهده داشت.

آیا آنان که این گونه عاشقانه در راه خدا به خدمت خلق می پردازند، نمی بایست از سوی دوست گلچین شوند و به وصال معبود نایل شوند. بی تردید شهادت جامه ای است که بر قامت این سرو قامتان ببریده اند.

نثار روح بزرگش صلوات تقدیم نمایید.

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
پهلو شکسته
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

پیدایی؛ مثل مهربانی خداوند. زیبایی؛ مثل سلام های گرامی خداوند بر پیامبران عظیم الشأنش

با تو، درهای زندگی باز می شود و با یاد تو، ماه، تمام شب های زمین را روشن می کند. آفتاب، شادی مقدسی ست که بر زمین، گرمای وجودت را می پراکند. تمام دلتنگی هایت غنچه های سرخی شدند که عاشقانه اتفاق افتادند؛ عاشقانه هایی لبریز از عشق خداوند

بعد از تو تمام اتفاق ها به گل سرخ ختم شدند؛ چشم ها سرخ شدند، درها سرخ شدند، دیوارها سرخ شدند و روزها کبود، آسمان کبود، ابرها ورم کرده کبود؛ تمام پهلوها شکستند و کبود شدند

سال هاست که به شوق بوییدنت، قاصدک ها تمام دیوارهای مدینه را طواف می کنند. هنوز عطر حضورت از مدینه می آید. بغض هایت را قرن هاست که ابرها در کویرهای بی پایان و دور سکوت، گریه می کنند. «بانو! گریه در کنار شما مرسوم است؛ مگر می توان پهلوی شما بود و نشکست»

زمین بعد از تو، مدار چرخش را گم کرده است. خاک، هنوز بوی قدم های رسولانه تو را فراموش نکرده است

هنوز سال هاست که کلمات، شب ها برای از تو سرودن، تا صبح بیدار می مانند. قلم ها شرمگین نوشتن تو با این واژه های زمینی اند، با این واژه های خاکی

نه! تو از خاک نیستی؛ این را همه آب ها فهمیده اند. شاید خداوند تو را از کلمه آفریده است؛ چرا که در «آغاز کلمه بود...»

تو زهرایی که دیده در دیده پدر گشودی و با یاد او بزرگ شدی و دلتنگی دوری اش را تاب نیاوردی. همیشه نام تو که می آید، دل نازک پرنده ها می لرزد، درها گریه می کنند و دیوارها بغض. خدا کند که باران ببارد! همیشه می شود زیر باران، بی بهانه گریست

همیشه با یاد تو، تمام کلمات اشک می شوند و دفترها سطر به سطر آه می کشند. نمی دانم کجای بقیع باید دنبال رد پاهای گمشده ات، اشک بار بگردم؟ هر طرف که سر می چرخانم، بوی غربت تو را حس می کنم؛ بوی غربت بانویی دور که نزدیک تر از تمام آینه ها، بودنش را می توان حس کرد

تو همه جا هستی؛ اما ما سال هاست که به دنبال تو می گردیم. ما خویش را گم کرده ایم، ما خویش را در رد پاهای گم شده ات، گم کرده ایم. خدا کند یک روز پیش از اینکه دنیا به آخر برسد بقیع، تربت پنهانت را نامه کبوترانی کند که به سمت خانه ها پرواز می کنند. خدا کند در پای مرقد ناپیدایت تمام شوم

نمی دانم کی می توانم پابه پای تمام چشمه های دنیا برایت گریه کنم. هر گاه یاد تو می افتم، بی اختیار بوی غریبانه عدالت علی علیه السلام ، بغض هایم را دوچندان می کند

به یاد تو، بغض هایم شبیه دوازده بند محتشم، پیاپی اشک می شوند و بوی پیراهن نمناکم که آغشته به یاد توست، آرامم می کند

خدا کند که چشم هایم قطره قطره به پای تو بریزند تا من سبک تر شوم! تو تنها ماه آسمان شب های تاریکم هستی؛ مهتابی که شب های طولانی برای دیدنش اشک ریخته ام

ای کاش به بادها بسپاری که بوی تربتت را از گریبانم پر کنند

 

         

پرپر شدن یاس بوستان حضرت رسول(ص)؛ یاس عصمت؛ آیینه پاکی؛ شافع محشر؛ صدیقه کبری؛ حضرت فاطمه زهرا(س) برشما و تمامی دل باختگان و رهروان به آن حضرت تسلیت باد.

نویسنده: عباس محمدی

 


 
 
خانواده عاشق
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

شهید خان زاده احمدی

 

نام: خان زاده

نام خانوادگی: احمدی

تاریخ شهادت: 23/4/1361

محل شهادت: خرم آباد

 

مادری به همراه پنج فرزند فداکار و با دو نوه خردسال با لبانی تشنه بسوی دیدار سالار شهیدان شتافتند. شهید خانزاده احمدی مادری دل سوخته که ثمره تمام زندگی سخت اش را به همراه جان خویش در راه اعتلای توحید نثار نمود دخترانی را که فاطمه گونه تقدیم بانوی اسلام نمود، دخترانی به نامهای مهری پانزده ساله، معصومه هفده ساله، طیبه بیست و یک ساله، طاهره بیست و هفت ساله، به همراه دو طفل عاشق ک فرزندان طاهره بودند به نامهای سارا رشنو هجده ماهه و علی رشنو چهارساله و در آخر شیرمرد راه خدا، جوانی بیست و یک ساله که در اولین ساعت ورودش به منزل پس از اتمام دو سال خدمت وظیفه در شدیدترین جبهه حق علیه باطل به نام مصطفی، همگی به ندای پروردگار لبیک گفته و به شهادت رسیدند و در ساعت دوازده و پنج دقیقه ظهر 23/4/61 و در ایام مبارک رمضان با دهان روزه همانند سالار شهیدان خاک میهن را گلگون نمودند. پدر خانواده، حاج عباس سپهوند با دیدن پسرش مصطفی که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده بود و با بدنی ضعیف، و صورتی که از آفتاب داغ خوزستان سوخته بود اشکهای شوق از دیگانش می چکید و پسر رزمنده اش را در آغوش گرفته و با اشتیاق می بوسد. بله منزل حال و هوایی عجیب داشت، پدر به شکرانه بازگشت پسر، قرآن قدیمی اش را زیربغل گرفت و راهی مسجد شد و مصطفی را در میان گریه شوق مادر و خواهران واگذاشت، انگار حال و هوای منزل دوباره جان گرفته بود. زنگ خانه به صدا در می آید، واقعاً چه کسی پشت در است؟ در را باز می کنند، طاهره است که طفل هیجده ماهه اش سارا را در بغل گرفته و دست کودک خردسالش علی را در دست، با دیدن برادر عزیزش انگار دوباره زنده می شود، بی اختیار مصطفی را به آغوش می کشد و بازگشتنش را خوش آمد می گوید. طاهره زنی مسئولیت پذیر و شجاع بود. یاد دارم که هنگامی که اولین فرزندش علی را به دنیا آورده بود مصادف بود با روزهای پرالتهاب قبل از انقلابف حس مسئولیت این زن فداکار تا حدی بود که هنوز ده روز از به دنیا آمدن نوزادش نگذشته این طفل شیرخوار را با بدنی ضعیف در آغوش می کشید و در مبارزه علیه عوامل ستم شاهی همیشه در صف اول قرار می گرفت، اوج احساس مسئولیت را ببینید، از بانویی که عملش در تاریخ جاودانه خواهد ماند. حالا او به منزل آمده و خوشحال از دیدار برادر قهرمانش. مهری بی قرار تلفن را به دست گرفته و ورود برادر را به خواهر بزرگشان فاطمه و دیگر برادران می دهد. مهری و معصومه دو خواهر بودند که از لحاظ سنی اختلاف کمی با هم دارند.

در روزهای قبل از انقلاب و در پرحادثه ترین روزها یاد دارم که مهری یازده ساله و معصومه سیزده ساله بودند. ایمان این دو خواهر در این سنین باورنکردنی بود. آنها در آن روزهای پرحادثه انقلاب در خیابانها بودند و جوانان زخمی را تا در منزل راهنمایی کرده و برای اینکه دست دژخیمان به آنها نرسد با هر وسیله ممکن آنها را مداوا می کردند. آیا این دو خواهر نوجوان الهی نیستند! بله بانویی دیگر در منزل چهره اش سرمست اشتیاق است. طیبه،طیبه ای که با مصطفی دوقلو بوده، زندگی خویش را وقف توحید و  خداپرستی نموده، به عنوان فردی مؤمن و متعهد چه در قبل و چه در بعد از انقلاب فعالیت می نمود.

غرش هواپیماهای بعثی فضای جمع عرفانی خانواده را که با آمدن مصطفی گرم شده و هنوز ساعتی از ورودش نگذشته بود شکست و لحظه ای بعد، هشت انسان مظلوم هشت کبوتر بهتش بسوی دیدار یار پرواز کردند.

 

                      

 

 

 یکایک آنها بدنهای پاره پاره شان را تقدیم انقلاب نمودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.

 نثار روح بلند این خانواده عاشق صلوات

 

منبع: دلیری، فریده: یاس های سپید (زندگی نامه شهدای زن لرستان)، تهران، انتشارات کامیاب، 1385

 


 
 
الهه شهید
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

شهید الهه مختارنیا

 

نام پدر: موسی                            متولد: 1356- تهران

تاریخ شهادت: 22/1/1367           محل شهادت: تهران

نحوه شهادت: حمله موشک         شغل: محصل

 

شهید الهه مختارنیا در سال 1356 در تهران دیده به جهان گشود. الهه در دامان پدر پرتلاش و مادر دلسوز خود رشد می کرد و در خانواده ای شاد و پر از محبت و عاطفه روزگار سپری می کرد، الهه قد می کشید، دوران ابتدایی با خاطرات شیرین، طی می شد. الهه در کنار خواهر و پنج برادر خود به مدرسه می رفت و صدای هیاهوی بچه ها فضای مدرسه را پر می کرد و شوخی ها و خنده های کودکانه.

الهه در کلاس چهارم ابتدایی بود. چند هفته از عید، بهار طبیعت و تعطیلات نوروزی گذشته بود که در تاریخ 22/1/1367 در پی حملات موشکی دشمن بعثی به مناطق مسکونی خیابان بابائیان تهران، الهه آن غنچه کوچک به ناگاه شکفته شد. آری او از جمع خانوادگی برگزیده شده بود، مظهر طراوت و زیبایی. سرخی را از تن عریتی گرفت و با بالهای ملکوتی اش قرین ساخت تا سرخ و خونین به مظهر پروردگارش عروج کند. و چه زیباست رقصی چنین بر روی دستهای مردم و عروجی چنان به پیشگاه حق تعالی.

 

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
شهیده نوجوان
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

شهید اعظم عبدالحسینی متولد 1354 تهران، دختر دوازده ساله ای که در مدرسه با همفکری اولیای مدرسه برای کمک به جبهه های حق علیه باطل به تهیه و پختن آش و فروش آن پرداختند و درآمد آن را به جبهه اختصاص می دادند. در اوقات فراغت در مدرسه در تبلیغات جبهه همکاری می کرد. او دختری باهوش و باذکاوت و نکته سنج بود. در امور خود همیشه دوست داشت عیوبش را بداند و اصلاح کند.

خواهرش می گوید: بعد از شهادت اعظم در کیف دستی ایشان به دفترچه کوچکی برخوردم که به طرز جالبی با سوزن و نخ درست کرده بود وقتی صفحات آن را مطالعه کردم متوجه شدم در آن دفترچه کوچک دوستانش با دست خط خودشان، درباره اعظم نظر داده بودند و رفتار و کردارش را نوشته بودند، اکثراً از اخلاقش تعریف کرده و نوشته بودنددختر خیلی خوب و مهربان هستی.

در جمع همکلاسیها و فعالیتها و بازیهایش، همیشه سرپرست گروه یا نقش معلم داشت. او دختر محجبه ای بود. با گذشت و ایثار بود و نسبت به حجاب خیلی حساس بود.

سرانجام دستان کوچک کوچک و نگاه مهربان او در پی حمله موشکی رژیم بعثی به مناطق مسکونی تهران در آخرین روزهای زمستان 1366 دیگر گرمایی نداشت، اما گرمای یادش همواره بر دل ما آتش می زند. شادیم چون می دانیم او با فرشتگان همنشین است مادر گرامی اش شهید خاتمه عباس زاده و خواهرزاده اش مهدیه همتی همراه او در بهشتند.

کاش ما هم همانند این نوجوان دفترچه حسابی برای کردارمان درست کنیم تا چشم باز نکنینم و ناگهان ببینیم همانی هستیم که بودیم با همان خطاهای یک عمر که حتی حسابشان را نداریم چه رسد به اصلاحشان.

التماس دعا

لطفا صلواتی نثار روح پاک و معصوم این شهید قرائت کنید

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
پدر آسمانی
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

پدر آسمانی من گاهی مشکلات و رنج های زندگی آن چنان بر قلبم سنگینی می کند که صبرم به انتها می رسد و غم سراسر وجودم را می گیرد در آن لحظه به یاد شما می افتم و اینکه هیچ کس در این عالم رنجی را که شما کشیدید.

میدانم شما همیشه شاهد بر اعمال ما هستید و لحظه ای از ما نیستید. از شما می خواهم در آن لحظات اندک از نیروی آسمانی خود را به من بدهید تا از خدا غافل نشوم.

ای بهترین بنده خداوند مرا در لحظه های غفلت همراه باش. میدانم شما همیشه به یاد نه تنها این حقیر بلکه همه هستید. چه کسی مهربان تر از شما به ما بندگان سر آپا تقصیر.

این روزها که مصادف با شهادت شما روزهای که در بستر بیماری آخرین وصایا را به وصی خود کردید. مارا در عمل به این وصایا یاری کنید

اللهم صلِّ عَلی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم