زنان شهر بهشت

قسمتی از وصیت نامه شهید گرانقدر مهرنوش ایزدی
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧
 

وصیت نامه

ای خدای بزرگ آگاه باش که اینجانب تنها برای دفاع از دین و آیین تو به جبهه می‌روم نه برای کسب مقام. خدایا چیزی عزیزتر از جانم ندارم که فدایت کنم. با ایثار جانم به سوی خدا می‌روم. می‌روم تا اسلام نرود. می‌روم تا خط امام بماند، می‌روم تا نوای مولایم حسین (ع) سرور شهیدان اسلام را تکرار نمایم که فرمود هیهات من الذله.

شاخه گل صلواتی برای روح آن شهید بزرگوار


 
 
شهیده و مادر شهدا
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

 

شهید بتول لچینانی

 

نام پدر: یدالله                               متولد: 1340- اصفهان

تاریخ شهادت: 26/12/1372         محل شهادت: مرز ایران- مسکو

نحوه شهادت: حمله موشکی       شغل: معلم

 


شهید بتول لچینانی در سال 1340 در شهر زیبای فریدون شهر اصفهان به دنیا آمد. او در محیط مذهبی و با آرامش خانواده رشد کرد و در رشته اقتصاد دیپلم گرفت و به معلمی روی آورد. او عاشق تعلیم و تربیت کودکان بود. مدتی بعد، ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند بود. او به فرزندان خود مژگان و مهران عشق می ورزید و سعی می کرد آنها را به بهترین شکل تربیت کند. برادر بتول در جبهه حق علیه باطل مفقودالابثر شده بود و قلب خواهر در فراق برادر مملو از درد بود. ایشان همراه پدر و خانواده در مسکو زندگی می کرد. بتول تصمیم گرفت با خانواده برای تعطیلات عید به ایران بیاید؛ در هواپیماها همه خوشحال و خندان بودند؛ اما ناگهان همه چیز تیره و تار شد. موشکی از نیروهای درگیر قره باغ به کابین هوپیما 130-C اصابت کرد و در پی آن، این خانواده کوچک به درجه رفیع شهادت رسیدند.

به راستی اینان به کدامین گناه کشته شدند. آیا می شود روزی فرا رسد که ابرهای تیرگی و ظلمت از آسمان کنار رود و خورشید درخشان بر همه جا پرتور افکند و عدالت در همه جا برقرار گردد.

در این روزهای عید و شادی و روز مادر برای ظهور  موعود یگانه صلواتی بفرستید تا صواب آن نثار روح بزرگوار این شهدا شود.

 

نکته: این مطلب با تذکر یکی از دوستان اصلاح و دوباره منتشر شد.

 

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
خانواده عاشق
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

شهید خان زاده احمدی

 

نام: خان زاده

نام خانوادگی: احمدی

تاریخ شهادت: 23/4/1361

محل شهادت: خرم آباد

 

مادری به همراه پنج فرزند فداکار و با دو نوه خردسال با لبانی تشنه بسوی دیدار سالار شهیدان شتافتند. شهید خانزاده احمدی مادری دل سوخته که ثمره تمام زندگی سخت اش را به همراه جان خویش در راه اعتلای توحید نثار نمود دخترانی را که فاطمه گونه تقدیم بانوی اسلام نمود، دخترانی به نامهای مهری پانزده ساله، معصومه هفده ساله، طیبه بیست و یک ساله، طاهره بیست و هفت ساله، به همراه دو طفل عاشق ک فرزندان طاهره بودند به نامهای سارا رشنو هجده ماهه و علی رشنو چهارساله و در آخر شیرمرد راه خدا، جوانی بیست و یک ساله که در اولین ساعت ورودش به منزل پس از اتمام دو سال خدمت وظیفه در شدیدترین جبهه حق علیه باطل به نام مصطفی، همگی به ندای پروردگار لبیک گفته و به شهادت رسیدند و در ساعت دوازده و پنج دقیقه ظهر 23/4/61 و در ایام مبارک رمضان با دهان روزه همانند سالار شهیدان خاک میهن را گلگون نمودند. پدر خانواده، حاج عباس سپهوند با دیدن پسرش مصطفی که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده بود و با بدنی ضعیف، و صورتی که از آفتاب داغ خوزستان سوخته بود اشکهای شوق از دیگانش می چکید و پسر رزمنده اش را در آغوش گرفته و با اشتیاق می بوسد. بله منزل حال و هوایی عجیب داشت، پدر به شکرانه بازگشت پسر، قرآن قدیمی اش را زیربغل گرفت و راهی مسجد شد و مصطفی را در میان گریه شوق مادر و خواهران واگذاشت، انگار حال و هوای منزل دوباره جان گرفته بود. زنگ خانه به صدا در می آید، واقعاً چه کسی پشت در است؟ در را باز می کنند، طاهره است که طفل هیجده ماهه اش سارا را در بغل گرفته و دست کودک خردسالش علی را در دست، با دیدن برادر عزیزش انگار دوباره زنده می شود، بی اختیار مصطفی را به آغوش می کشد و بازگشتنش را خوش آمد می گوید. طاهره زنی مسئولیت پذیر و شجاع بود. یاد دارم که هنگامی که اولین فرزندش علی را به دنیا آورده بود مصادف بود با روزهای پرالتهاب قبل از انقلابف حس مسئولیت این زن فداکار تا حدی بود که هنوز ده روز از به دنیا آمدن نوزادش نگذشته این طفل شیرخوار را با بدنی ضعیف در آغوش می کشید و در مبارزه علیه عوامل ستم شاهی همیشه در صف اول قرار می گرفت، اوج احساس مسئولیت را ببینید، از بانویی که عملش در تاریخ جاودانه خواهد ماند. حالا او به منزل آمده و خوشحال از دیدار برادر قهرمانش. مهری بی قرار تلفن را به دست گرفته و ورود برادر را به خواهر بزرگشان فاطمه و دیگر برادران می دهد. مهری و معصومه دو خواهر بودند که از لحاظ سنی اختلاف کمی با هم دارند.

در روزهای قبل از انقلاب و در پرحادثه ترین روزها یاد دارم که مهری یازده ساله و معصومه سیزده ساله بودند. ایمان این دو خواهر در این سنین باورنکردنی بود. آنها در آن روزهای پرحادثه انقلاب در خیابانها بودند و جوانان زخمی را تا در منزل راهنمایی کرده و برای اینکه دست دژخیمان به آنها نرسد با هر وسیله ممکن آنها را مداوا می کردند. آیا این دو خواهر نوجوان الهی نیستند! بله بانویی دیگر در منزل چهره اش سرمست اشتیاق است. طیبه،طیبه ای که با مصطفی دوقلو بوده، زندگی خویش را وقف توحید و  خداپرستی نموده، به عنوان فردی مؤمن و متعهد چه در قبل و چه در بعد از انقلاب فعالیت می نمود.

غرش هواپیماهای بعثی فضای جمع عرفانی خانواده را که با آمدن مصطفی گرم شده و هنوز ساعتی از ورودش نگذشته بود شکست و لحظه ای بعد، هشت انسان مظلوم هشت کبوتر بهتش بسوی دیدار یار پرواز کردند.

 

                      

 

 

 یکایک آنها بدنهای پاره پاره شان را تقدیم انقلاب نمودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.

 نثار روح بلند این خانواده عاشق صلوات

 

منبع: دلیری، فریده: یاس های سپید (زندگی نامه شهدای زن لرستان)، تهران، انتشارات کامیاب، 1385

 


 
 
الهه شهید
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

شهید الهه مختارنیا

 

نام پدر: موسی                            متولد: 1356- تهران

تاریخ شهادت: 22/1/1367           محل شهادت: تهران

نحوه شهادت: حمله موشک         شغل: محصل

 

شهید الهه مختارنیا در سال 1356 در تهران دیده به جهان گشود. الهه در دامان پدر پرتلاش و مادر دلسوز خود رشد می کرد و در خانواده ای شاد و پر از محبت و عاطفه روزگار سپری می کرد، الهه قد می کشید، دوران ابتدایی با خاطرات شیرین، طی می شد. الهه در کنار خواهر و پنج برادر خود به مدرسه می رفت و صدای هیاهوی بچه ها فضای مدرسه را پر می کرد و شوخی ها و خنده های کودکانه.

الهه در کلاس چهارم ابتدایی بود. چند هفته از عید، بهار طبیعت و تعطیلات نوروزی گذشته بود که در تاریخ 22/1/1367 در پی حملات موشکی دشمن بعثی به مناطق مسکونی خیابان بابائیان تهران، الهه آن غنچه کوچک به ناگاه شکفته شد. آری او از جمع خانوادگی برگزیده شده بود، مظهر طراوت و زیبایی. سرخی را از تن عریتی گرفت و با بالهای ملکوتی اش قرین ساخت تا سرخ و خونین به مظهر پروردگارش عروج کند. و چه زیباست رقصی چنین بر روی دستهای مردم و عروجی چنان به پیشگاه حق تعالی.

 

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
شهیده نوجوان
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

شهید اعظم عبدالحسینی متولد 1354 تهران، دختر دوازده ساله ای که در مدرسه با همفکری اولیای مدرسه برای کمک به جبهه های حق علیه باطل به تهیه و پختن آش و فروش آن پرداختند و درآمد آن را به جبهه اختصاص می دادند. در اوقات فراغت در مدرسه در تبلیغات جبهه همکاری می کرد. او دختری باهوش و باذکاوت و نکته سنج بود. در امور خود همیشه دوست داشت عیوبش را بداند و اصلاح کند.

خواهرش می گوید: بعد از شهادت اعظم در کیف دستی ایشان به دفترچه کوچکی برخوردم که به طرز جالبی با سوزن و نخ درست کرده بود وقتی صفحات آن را مطالعه کردم متوجه شدم در آن دفترچه کوچک دوستانش با دست خط خودشان، درباره اعظم نظر داده بودند و رفتار و کردارش را نوشته بودند، اکثراً از اخلاقش تعریف کرده و نوشته بودنددختر خیلی خوب و مهربان هستی.

در جمع همکلاسیها و فعالیتها و بازیهایش، همیشه سرپرست گروه یا نقش معلم داشت. او دختر محجبه ای بود. با گذشت و ایثار بود و نسبت به حجاب خیلی حساس بود.

سرانجام دستان کوچک کوچک و نگاه مهربان او در پی حمله موشکی رژیم بعثی به مناطق مسکونی تهران در آخرین روزهای زمستان 1366 دیگر گرمایی نداشت، اما گرمای یادش همواره بر دل ما آتش می زند. شادیم چون می دانیم او با فرشتگان همنشین است مادر گرامی اش شهید خاتمه عباس زاده و خواهرزاده اش مهدیه همتی همراه او در بهشتند.

کاش ما هم همانند این نوجوان دفترچه حسابی برای کردارمان درست کنیم تا چشم باز نکنینم و ناگهان ببینیم همانی هستیم که بودیم با همان خطاهای یک عمر که حتی حسابشان را نداریم چه رسد به اصلاحشان.

التماس دعا

لطفا صلواتی نثار روح پاک و معصوم این شهید قرائت کنید

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
شهیده نسرین افضل
نویسنده : پارسا رجائی - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

از سال گذشته، روز شهادت مریم فرهانیان یعنی روز 13 مرداد به عنوان روز بسیج زنان مطرح شد و هم‌اکنون در شورای فرهنگ عمومی مراحل تصویب خود را می‌گذراند؛ امسال اما در روز 13 مرداد مراسم بزرگداشت شهیده «نسرین افضل» در استان فارس برگزار می‌شود.

 به این بهانه نگاهی خواهیم داشت به زندگی شهیده «نسرین افضل» که قطعا می تواند الگو باشد.

زندگینامه:

نسرین افضل در سال 1338 در خانواده مذهبی در استان فارس پا به عرصه وجود نهاد و روزها و سال‌های کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیک‌روش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین با شریفی گذراند.

وی در دوران تحصیل به عنوان یکی از دانش‌آموزان پرشعور و باشعور، بر بسیاری از نابسامانی‌ها در رژیم طاغوت، خردمندانه اعتراض ‌کرد، تا جایی که مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفت. این شهیده، پس از پایان تحصیل در دوره دبیرستان با روحی سرشار از پیوستگی به درگاه احدیت با حضور مؤثر در کمیته امداد سپاه و جهاد سازندگی با خدمت به محرومان روستایی، بیشترین قرب به پروردگار را برای خود کسب می‌کرد.

شهیده افضل، در آغاز سال 1360 با مشورت برادر بزرگوارش شهید «احمد افضل» با فراخوان جهادسازندگی شیراز، به همراه جمعی از خواهران متعهد به کردستان اعزام شد و تمام وقت خویش در مهاباد به مجاهدت پرداخت. وی مدتی مسئولیت تبلیغات و انتشارات سپاه مهاباد را بر عهده گرفت و در عین حال، با دیگر ارگان‌ها همکاری داشت.

وی به خاطر نیاز شدید آموزش و پرورش به مربی، با عنوان مربی تربیتی در مهاباد مشغول به کار شد و همزمان معلمان نهضت سوادآموزی نیز تحت تعلیم او قرار گرفتند؛ وی در سال 1361با یکی از پاسداران ازدواج کرده و پس از ازدواج با وجود فعالیت زیاد اجتماعی، آنگاه که به کاشانه‌اش باز می‌گشت با ذوق و ظرافتی ستودنی، خانه ساده و بی‌پیرایه را به بهشتی روح بخش تبدیل ‌کرد.

این شهیده در آخرین شب فروزندگی‌اش، با وجود تب شدید و بیماری از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند؛ با وجود اصرار همسرش برای استراحت، در مراسم دعا حضور یافت و به گفته دوستانش آن شب مثل همیشه او به شدت منقلب بود.
مراسم دعا و نیایش به پایان رسید و این شهیده در حالی که برای مراجعت به منزل سوار اتومبیل بود، در مسیر به کمین عوامل پلید آمریکا ‌افتاد و در آن جمع تنها، شهیده نسرین مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و از آنجاکه همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه 10 تیر 61 در اوج خلوص و خدمت به اسلام به آرزوی دیرین خود ‌رسید.

خاطره اول: مسجد اباذر

او در اتاق تنها نشسته بود و خواهرش به آشپزخانه رفت و مشغول شد. طوری به در و دیوار اتاق نگاه می‌کرد که انگار برای خداحافظی از آنها آمده است. چشمش روی دیوار اتاقها خیره ماند. از پیشانی عکس استاد مطهری که در قاب روی دیوار، نگاهش می‌کرد. قطره‌های خون می‌چکید.

خوابی که چند شب قبل دیده بود، یادش آمد. از یک راه مه گرفته که کوه هایش از آسمان هم گذشته بود، رد می‌شد. ابرها جلوی چشم بودند. خورشید کمی دورتر در حرکت بود. آسمان پائین آمده بود. از راهی رد می‌شد و کتابی در دستش بود، حالا می‌بیند که عکس روی دیوار هم کتاب دارد. در خواب، گرگ زوزه می‌کشید، صدا نزدیکتر شد. گرگ حمله کرد. او فرار کرد، پایش به سنگی خورد، اما روی زمین نیفتاد. روی کوهی بلند که از آسمان هم گذشته بود، افتاد، سرش درد گرفت. از سرش خون آمد.

مادر گفته بود: خون خواب را باطل می‌کند. خیر است انشاءالله. به عکس روی دیوار خیره شد. یادش نمی‌آمد. سرش درد گرفته بود، به سنگی خورده بود، یا پنجه گرگی آزرده اش کرده بود؟

* خواهر با سینی چای وارد می‌شود. او همچنان به عکس خیره شده و با اشاره گفت:«من هم همین جای سرم تیر می‌خورد، انشاءالله. » خواهر به چشمهای او نگاه می‌کند، حتی نمی‌گوید:«این حرفها چیه؟ خدا نکند، انشاءالله باشی و مثل صاحب عکس خدمت کنی. انشاءالله بمونی و بچه‌هایی مثل او تربیت کنی... » خواهر فقط می‌گوید:«نسرین جان دیگه چند وقت گذشته. ظاهراً از خر شیطون پائین اومدی و دست به کار شدی ها.» نفهمید خواهر چه می‌گوید. او دست به کار بود. یک عالم کار در مهاباد داشت که روی زمین مانده بود و خودش در شیراز، چرا معطل مانده بود؟! با چه سختی میان آن خانه‌ها بین کوره راهها، و در اطراف شهر گشته بود و توانسته بود 7 نفر را برای شرکت در کلاس‌های نهضت سوادآموزی جمع کند. 6 یا 7 نفر، اسمهایشان را به خاطر آورد، «کشور منیره شو، زیبا خانسفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر. » خواهر گفت: می‌خواهی اسمش را چی بگذاری؟

نسرین دوباره شمرد، 6 نفر بودند یا 7 نفر، «کشور منیره شو، زیبا خانسفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر، ماه منظر خیری» آهان، «ماه منظر خیری» را یادم رفته بود. خواهر گفت: نسرین جان کجایی تو؟ دو سال نیست که رفتی مهاباد، از وقتی هم که آمدی اینجا شیراز، خانه خواهرت، آمدی خداحافظی که دلش را خون کنی و بری، الآن دو سال از انقلاب می‌گذره، هنوز یک دل سیر ندیدمت، تا بود که دهات اطراف شیراز، پی جهاد و نهضت و بسیج و آموزش اسلحه و کمکهای اولیه و... بودی. حالا هم که رفتی اونجا حسابی دستمان ازت کوتاه شده، باز اگر همین جا بودی هفته ای، ده روزی شاید می‌شد نیم ساعت دیدت.

نسرین گفت: حالا چی؟ الآن که در خدمتت هستم. خواهر نرمتر شد و گفت: عزیز دلم، اسم بچه را انتخاب کن، با آقا عبدالله هم صحبت کن، اسم داشته باشه خیلی بهتره! حواست را جمع زندگی ات بکن. تو همه چیز را فدای مهاباد می‌کنی ها!

نسرین گفت: حالا چی شده مگه؟ خواهر گفت: نسرین جان، حالتت فرق کرده، سر و چشمت یک جوری شده، عین زنهای حامله شدی، مواظب خودت هستی؟ نسرین گفت: چی شدم، یعنی... ؟

خواهر دستی به موهایش کشید و گفت: نسرین جان یک هاله مادری، معصومیت، یک چیز خوب توی صورتت پیدا شده اینها نشانه‌های لطف خداست. نشانه مادر شدن و لایق لطف خداشدن است. نشونه‌های مادر شدن و لایق لطف شدنه. خدا این لیاقت را به همه کس نمی‌ده. اگر هنوز مطمئن نیستی، همین جا برو دکتر، دیگه هم نرو مهاباد. بمون و استراحت کن بخدا مادر خیلی خوشحال می‌شه. دیگه برای ضریح «سید علاءالدین حسین» جای خالی نگذاشته. همه را دخیل بسته. برای همه امامها، تک تک، روضه و سفره یا شمع نذر کرده، خب حالا بگو چند وقته؟

نسرین با تعجب گفت: چی چند وقته؟
خواهر گفت: که، کی قراره من خاله بشم؟ چند وقته دیگه؟
نسرین گفت: من برای خداحافظی اومدم، این حرفها چیه؟
خواهر گفت: نه آمدنت معلومه نه رفتنت!

* نسرین دیر کرده بود از صبح زود رفته بود جهاد و حالا دیر وقت بود. پدر در اتاق راه می‌رفت، مادر دلشوره داشت. همه نگران بودند، پدر با تندی گفت: نه آمدنش معلومه و نه رفتنش، این که نشد وضع. 24 ساعت سر خدمت باشه، سرکار باشه. بالاخره استراحت می‌خواد یا نه؟
مادر گفت نمی‌دونم والله تلفن زد، گفت: احمد، قدری خوراک و پول براش ببره، من هم نفهمیدم آدرس را به احمد گفت، یقین نزدیکای شیراز بوده توی راه یه خونواده جنگ زده را می‌بینه که بچشون مریضه، می‌خواست اونو به بیمارستان برسونه.
پدر گفت: خب به بیمارستان تلفن زدی؟ مادر گفت: مریض که نیست بگم صداش کنند مریض برده اونجا که اسم همراه بیمار را یادداشت نمی‌کنند، بیمارستان فقیهی به اون بزرگی کی به کی است کی به کیه!

پدر گفت: این دختره چکاره است؟ همه جا سر می‌زنه، به داد همه باید، بچه من برسه؟ توی مسجد هیچ کس غیر از نسرین من نیست؟ توی جهاد هیچ کس مسئول نیست؟ تازه‌ای خوابگاه عشایر رفتنش هم برنامه تازه اش شده، چند شب پیش هم رفته بود پیش بچه‌های عشایر یا اونها را می‌یاره خونه و مثل پروانه دورشون می‌چرخه و غذاهای رنگین جلوشون می‌گذراه، یا خودش می‌ره اونجا. مگه نباید خودش هم زندگی کنه، صبح نسرین کجاست؟ مسجد، ظهر نسرین کجاست؟ مسجد، شب نصف شب نسرین کجاست؟ مسجد.

مادر گفت: اینها را که می‌آورد خانه، ثواب دارد غریبند، از خانه شان دورند، آمده‌اند اینجا درس بخوانند، فردا کاره‌ای شوند. از من غذا پختن و آماده کردن خانه و شستن برای آنها، اما اصلاً آرام و قرار ندارد. هرجا کار باشد نسرین همان جاست، دنبال کار می‌دود.

کریم گفت: کار یک جا بند شدن هم بهم دادن. توی جهاد هیچکس بهتر، تمیزتر، دقیق تر از نسرین، کتاب خلاصه نمی‌کنه. همه کتاب‌های استاد مطهری را به خاطر پشتکاری که داره، نسرین خلاصه نویسی می‌کنه. خواهرجون از همه بهتر این کار را انجام می‌ده چون استاد مطهری را خیلی دوست داره و هم اینکه خیلی خوب کار می‌کنه. اما از بس دل رحم و مهربونه یکجا بند نمی‌شه انگار که کار را بو می‌کشه. رفته توی دهات «دشمن زیادی» زن‌ها را برده توی حمامی که جهاد براشون درست کرده، کلاس آموزش احکام و بهداشت گذاشته! اصلاً یک کارهای عجیب و غریبی می‌کنه. عروسی هم که کردیم هیچ فرقی نکرده یک هفته بعد از ازدواجش برگشت مهاباد.

همین طور که بیرون مثل فرفره کار می‌کنیم، از وقتی هم که می‌رسه خونه می‌شوره، می‌پزه، و تمیز می‌کنه.


خاطره دوم:

همه دور هم نشسته‌اند و از خانواده هایشان تعریف می‌کنند. دلتنگی‌ها را نمی‌شود، پنهان کرد، هرکاری کنی بالاخره معلوم می‌شود. از لابلای حرفها، درد دلها معلوم می‌شود از چه چیزی دلتنگ هستی. دور هم جمع شدنشان برای دعای توسل بهانه بود. می‌خواستند همدیگر را ببینند و از خانه هایشان، خانواده یشان حرف بزنند، تا خستگی کارهای طاقت فرسایی که در مهاباد، سنندج، سقز، بانه انجام می‌دادند از تنشان بدر شود. برای کار فرهنگی آمده بودند اما خدا می‌داند که از هیچ کاری دریغ نداشتند. نسرین از خانه و از مادر گفت:«من همیشه براش گل می‌خرم. هر شهری هم که برم، حتماً سوغاتی اون شهر را باید براش بخرم جون و نفس من مادرمه. فقط خدا شاهده که چه جوری تونستم موقع شهادت داداشم، آرومش کنم. هر دعایی بلد بودم، خوندم، دو ماه طول کشید تا قضیه را قبول کرد. اونهایی که رفته بودند دهلاویه و سوسنگرد دنبال جنازه داداش، وقتی برگشتن باورشون نمی‌شد که مامان از هر جهت آماده باشه. خونواده من خیلی دوست داشتنی و خوب هستن. همشون رو دوست دارم» نسرین ساکت شد. همه به او خیره شدند از ابتدای جلسه فقط همین چند کلام را گفته بود و دوباره در خودش فرو رفته بود. حالت‌های نسرین خیلی عجیب بود. حتی صبر نکرد نماز را به جماعت بخواند، گفت: شاید شهید شدم. معلوم نیست تا یک ساعت دیگه چی بشه؟

فاطمه پرسید: نسرین امشب چت شده؟
نسرین گفت: چیزی نیست تبم قطع شده، فقط شاید بخوام بهتون حلوا بدم!
فاطمه گفت: پاشید بریم اینجا هوا خیلی سرده اگر بمونیم حلوای همه مون رو باید خیر کنند. یخ زدیم پاشید بریم.

ساعت ده شب بود. مراسم دعای توسل تمام شده بود موقعی که می‌خواستند سوار ماشین شوند صدای تک تیرهایی بگوش می‌رسید، نزدیک ماشین نسرین گفت: بچه‌ها شهادتینتون را بگید دلم شور می‌زنه. فاطمه سوار ماشین شد و گفت: توی تب می‌سوزی، انگار توی کوره هستی. دلشورت هم بخاطر همینه. ما که تب نداریم شهادتین را نمی‌گیم، فقط تو بگو نسرین جان.

خنده روی لبها یخ زد همگی سوار ماشین شده بودند. نسرین کنار در نشسته بود و شهادتین را می‌گفت: که تیری شلیک شد. تیر درست به سرش اصابت کرد. همان جا که آرزو داشت و همانطور که استادش «مطهری» به شهادت رسیده بودند، شهید شد.
و در همان مسجد اباذر که مجلس ساده عروسی اش را برگزار کرده بودند، مجلس ختم برگزار شد. نسرین شهید شده بود.

وصیتنامه شهیده نسرین افضل:

«ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله...»
شهادت بالاترین درجه‌ای است که یک انسان میتواند به آن برسد وبا خونش پیامی میدهد به بازماندگان راهش.

«یا ایتها الفس مطمئنه» ارجعی الی ربک راضیه المرضیه، فدلی فی عبادی وادخلی جنتّی.
ای نفس قدسی ودل آرام (بیاد خدا). امروز بحضور پروردگارت بازآی که توخشنود ( به نعمتهای ابدی او ) واو راضی او تواست. باز آی ودرصف بندگان خاص من درآی. ودربهشت من داخل شو.

پروردگارا! سپاس که ما را در مبارزه با طاغوت و براندازی رژیم کفر پیشه و وابسته به شیطان بزرگ، آمریکای جهانخوار یاری فرمودی و به ما رهبری آگاه و پرتوان ارمغان نمودی تا ما را از تاریکها و ظلم رهانید وبا ایجاد وحدت درمیان مردم مسلمان و شهید پرور نظام جمهوری اسلامی رادر این سرزمین مقدس بنا نهاد.

خداوندا! به ما توفیق عبادت و اطاعت عنایت فرموده و ما را از شر هوای نفس محفوظ بدار.
بارخدایا! به ما یاری کن تا با اسلام راستین آشنایی پیدا کرده و در عمل به تعالیم آن بکوشیم.
ایزدا! ما را درکسب علم و ترویج فرهنگ قرآن و اسلام در مدارسمان یاری و موفق دار.
الها! بما قدرتی عنایت کن که پرچم لا اله الا الله را برسراسر جهان به اهتزاز درآوریم.

خداوندا! کشور اسلامی ما را از کشورهای تجاورز گر و سلطه طلب بی نیاز دار.
بارالها! اخلاق اسلامی، آداب و عادات قرآنی را بر کشور عزیزمان ایران و مدارسمان حاکم بگردان.
بارایزدا! به رهبر کبیرمان امام خمینی عمرو توفیق بیشتر عنایت دار تا با رهنمودهایش مسلمین و مستضعفین جهان به استقلال و آزادی واقعی دست یابند.

خداوندا! ایرانو اسلام را از شر کفار و منافقین و حیله‌های زورمداران شرق و غرب و نوکرانشان بدور داشته، رزمندگانمان را درجبهه‌های حق علیه باطل پرتوان و پیروزبدار.
کریما! ما را در صدور انقلاب خونبارمان به جهان، توان ده و آنرا تا انقلاب مهدی (عج) استوار بدار.
همسرم بدان که من نسرین کسی که تو را دوست دارد، شهادت را هم بسیار دوست می‌دارم چون خدای خودرا در آن زمان پیدا می‌کنم.

از تو می‌خواهم اگر می‌خواهی فردی خداگونه باشی ودرس دهنده، از امروز و از این ساعت سعی کنی تماس خودرا با خدای خویش بیشتر کنی و همینطور معلّمی باشی جدّی.

منابع:

1. کتاب راز یاسهای کبود
سایت بسیج جامعه پزشکی
2. سایت طنین یاس
3. خبرگزاری ایکنا
4. خبرگزاری فارس


 
 
فرشته بی گناه
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
 

 

شهید فوزیه شیر دل؛ (فرشته بی گناه)

 

شهید فوزیه شیر دل در سال 1338 در شهر کرمانشاه در کانون گرم خانواده ای متدین و مومن متولد گردید .

پس از طی دوران طفولیت در سن 7 سالگی به مدرسه رفت و چون در خانواده ای مذهبی رشد کرده بود به نماز خواندن و روزه گرفتن بسیار پایبند بود.

 دوران ابتدایی و راهنمایی را باموفقیت پشت سر گذاشت ،پس از گرفتن مدرک سیکل وارد بهداری شد.

وی به مدت 2 الی 3 سال در بهداری کرمانشاه خدمت کرد و پس از آشنایی با کارش به پاوه منتقل شدو در بیمارستان آن جا مشغول به کار شد.

 فوزیه با پیام انقلاب اسلامی همگام بود و دوستدار حضرت امام (ره) بود.

او پرستار مومن و محجبه ای بود که آشکارا در بیمارستان پاوه اعلام می کرد که:

من پیرو امام و خط امام هستم.

سرانجام وی در روز بیست و پنجم مرداد 1358 در جریان حمله گروهک ضد انقلاب دموکرات به بهداری پاوه و محاصره آن محل  و در حالی که گروه دکتر شهید چمران در صحنه حاضر بود در حالی که برای کمک به گروه اقدام می کرد و در حال راهنمایی هلی کوپتر برای فرود در بهداری بود، مورد اصابت گلوله ناجوانمردانه دموکراتها قرار گرفت و به شدت مجروح شد. 

فوزیه  در آن محل بعد از 16 ساعت جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید.

بعد از مدتی پیکر شهید  وچندتن دیگر شهدا را هلی کوپترحمل می کرد،مورد اصابت گلوله های منافقین قرار گرفته و سقوط کرد.

خلبان و کمک خلبان ومجروحان نیز همگی به شهادت رسیدند .

 

شهید چمران در وصف رشادت این پرستار شهید نوشت:

خداوندا! چه منظره ای داشت این خانه پاسداران! چه دردناک!....

دختر پرستاری که پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته بود خون لباس سفیدش را گلگون کرده بود، 16 ساعت مانده بود و خون از بدنش می رفت و پاسداران هم که کاری از دستشان بر نمی آمد گریه می کردند.

این فرشته بی گناه ساعاتی بعد در میان شیون و زاری بچه ها جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

چه وصف خوبی کردی چمران عزیز همه شهدا فرشتگانی بی گناهند. بی گناه و مظلوم ,‌در زمانه حاضر مظولم ترند از دیروز امروز دوستان به ظاهر دوست آنان نادیده می گیرند ولی دیروز لااقل چون تویی بود که به یاد آنان باشد.

فوزیه عزیز تو س بودی مثل روپوش پرستاری ات ولی و وقتی سرخ شدی سپید تر شدی سپید تر از تمام گل های مریم و دل های نامردمان روزگار، دیروز ضدانقلابی که تورا رو سفید کرد چهره ای نمایان داشت اما ضد انقلاب امروز خود را پشت انقلابی که تو برایش خون دادی پنهان می کند تازه مدعی هم هست.

فوزیه عزیز آن بالا بالا هستی مارا یادت نرود دعای هم برای ما بکن، شاید ماز به راه رستگاری رسیدمو سپید شدیم.

 

 

 شادی روح شهدای اسلام و امام شهدا گل صلواتی نثار کنید.

 

 

 


 
 
جمالی که در بزرگی هویدا شد
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

شهید اعظم جمالی

بانوی شهید

"اعظم جمالی" فرزند هادی در روز بیست و هشتم فرودین ماه 1329 در یک خانواده مذهبی و متوسط در شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود.

پس از طی دوران طفولیت به مدرسه رفت و تحصیلات خود را در رشته طبیعی تا اخذ مدرک دیپلم متوسطه ادامه داد

 وی تا قبل از ازدواجش کارمند "اداره بهداری" آن شهرستان بود و در سن 22 سالگی با دکتر یوسف پور ابوالقاسم ازدواج کرد و زندگی مشترک را آغاز نمود. ثمره 18 سال زندگی مشترک آنها سه دختر و یک پسر بود . شهید جمالی به جهت اهمیت و توجهی که به فرزندان و تربیت آنها داشت، از مشاغل اداری صرف نظر نمود. ایشان در تاریخ بیست و یکم اسفند ماه1366 درحالی که در منزل مسکونی اش در حال رسیدگی به دو فرزندش بود، به همراه دو فرزند دخترش سولماز 11 ساله و شیوا 14 ساله در جریان بمباران هوایی رژیم بعثی عراق به شهادت رسیدند .

پیکر پاک این مادر شهید و دو فرزندش در گلزار بهشت زهرا به خاک سپرده شد

 

دکتر یوسف پور ابوالقاسم همسر شهیده اعظم جمالی ضمن بیان خاطراتی از همسر شهیدش می گوید

:

همسری کاردان و مادری لایق بود و آرزو داشت تا به همراه فرزندانش به زیارت مرقد مطهر حضرت زینب

«س» مشرف شود.

اعظم جان شاید شما در زندگی آرزو های زیادی داشتی ، امروز خیلی از زن ها فکر می کنند فقط کار بیرون کار است شاید خودم هم گاهی یکی از آن ها باشم ولی تو وظیفه خود را در زمان خودش شناختی و بهترین تصمیم گرفتی و حتما فرزندان صالحی تربیت کردی که لایق شهادت شدند. امیدوارم وظیفه شناسی را از تو بیاموزم تو واقعا بزرگ زیستی و زیبا پر کشیدی.

 

منبع

: اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع‌آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.