زنان شهر بهشت

ملاقات شهیده با خدا
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
 

 

شهید شاه زنان لرزمانی

 

نام پدر: محمداسماعیل                               متولد: 1325- نوشهر

تاریخ شهادت: 9/5/1366                             محل شهادت: مکه مکرمه

نحوه شهادت: در برائت از مشرکین    شغل: خانه دار

شهید شاه زنان لرزمانی در سال 1325 در نوشهر چشم به جهان گشود.او به کسب فضایل و معارف الهی اهتمام می ورزید. در نوجوانی ازدواج کرد و به همراه همسرش به اسلام آباد کرج نقل مکان کرد و در آنجا ساکن شد و صاحب فرزندانی شد که هرکدام از نظر اخلاقی و ایمانی ممتاز و برجسته بودند. شهید لرزمانی زنی صبور و باگذشت بود. علم و دانش را بسیار دوست می داشت و فرزندانش را نیز به فراگیری دانش تشویق می نمود. شرکت در مجالش مذهبی، نماز جماعت و جمعه، راهپیمایی ها و خدمت در پشت جبهه از فعالیتهای دیگر این عزیز بود او به مسائل اخلاقی توجه بسیار داشت؛ با شروع جنگ تحمیلی او، همسر، دو فرزند و دامادش را روانه جبهه های نبرد نمود و خود نیز با وجود داشتن فرزندان خردسال، در پشت جبهه فعالیت می کرد. دو تن از فرزندانش (فرشاد و مهرداد کاویانی) در جبهه به شهادت رسیدند که یکی از آنان هنوز مفقودالاثر است. همسرش نیز از ناحیه دو پا جانباز شد.

او زندگیش را وقف همسر جانبازش نمود. در محله ای زندگی می کرد که ماشین رو نبود. به ناچار همسرش را بر پشت می گرفت و برای مداوا به بیمارستان می برد. پس از آنکه پاهای مصنوعی برای همسرش تهیه کرد؛ زحمت راه بردن ویلچر او را نیز تقبل می کرد.

در سال 1366 به اتفاق همسرش، راهی زیارت خانه خدا شد؛ گویی خود می دانست که در این سفر به شهادت خواهد رسید. روز 9 مرداد 1366 روز برائت از مشرکین که به روز کشتار زائرین حرم امن الهی به دست عمّال سیاهی مبدل شد، دعوت پروردگار خویش را لبیک گفت و با پیکری گلگون به سوی بهشت موعود خداوند شتافت.

 

امام باقر(ع):

کمال حج به ملاقات کردن امام است.

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
شهیده و مادر شهدا
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

 

شهید بتول لچینانی

 

نام پدر: یدالله                               متولد: 1340- اصفهان

تاریخ شهادت: 26/12/1372         محل شهادت: مرز ایران- مسکو

نحوه شهادت: حمله موشکی       شغل: معلم

 


شهید بتول لچینانی در سال 1340 در شهر زیبای فریدون شهر اصفهان به دنیا آمد. او در محیط مذهبی و با آرامش خانواده رشد کرد و در رشته اقتصاد دیپلم گرفت و به معلمی روی آورد. او عاشق تعلیم و تربیت کودکان بود. مدتی بعد، ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند بود. او به فرزندان خود مژگان و مهران عشق می ورزید و سعی می کرد آنها را به بهترین شکل تربیت کند. برادر بتول در جبهه حق علیه باطل مفقودالابثر شده بود و قلب خواهر در فراق برادر مملو از درد بود. ایشان همراه پدر و خانواده در مسکو زندگی می کرد. بتول تصمیم گرفت با خانواده برای تعطیلات عید به ایران بیاید؛ در هواپیماها همه خوشحال و خندان بودند؛ اما ناگهان همه چیز تیره و تار شد. موشکی از نیروهای درگیر قره باغ به کابین هوپیما 130-C اصابت کرد و در پی آن، این خانواده کوچک به درجه رفیع شهادت رسیدند.

به راستی اینان به کدامین گناه کشته شدند. آیا می شود روزی فرا رسد که ابرهای تیرگی و ظلمت از آسمان کنار رود و خورشید درخشان بر همه جا پرتور افکند و عدالت در همه جا برقرار گردد.

در این روزهای عید و شادی و روز مادر برای ظهور  موعود یگانه صلواتی بفرستید تا صواب آن نثار روح بزرگوار این شهدا شود.

 

نکته: این مطلب با تذکر یکی از دوستان اصلاح و دوباره منتشر شد.

 

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
پاسدار و پرستار انقلاب
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱
 

 

شهید بانو نرژا

 

نام پدر: محبعلی                             متولد: 1322- لنگرود

تاریخ شهادت: 21/11/1357                   محل شهادت: تهران

نحوه شهادت: در نهضت اسلامی               شغل: کمک بهیاری

 

شهید بانو نرژا در سال 1322 در شهرستان لنگرود متولد شد. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد؛ سپس شغل کمک بهیاری را انتخاب کرد و در بیمارستان شهدای تجریش مشغول به کار شد. پس از ازدواج، صاحب سه فرزند (دو دختر و یک پسر) شد.

در روز 21 بهمن 1357 که اوج انقلاب بود و هرلحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می شد، این شهید بزرگوار به همراه عده ای از پزشکان و پرستاران با تعدادی از مجروحین را از خیابان دماوند به بیمارستان تجریش انتقال دادند و در مرحله دوم در همین خیابان، آمبولانس آنها مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در پی آن، پیوند با حضرت دوست را برگزید. این شهید عزیز که در حال کمک به مجروحان حادثه نیروی هوایی به شهادت رسید، در هنگام شهادت با داشتن دو فرزند، سرپرستی دو برادر و یک خواهر یتیم خود را نیز برعهده داشت.

آیا آنان که این گونه عاشقانه در راه خدا به خدمت خلق می پردازند، نمی بایست از سوی دوست گلچین شوند و به وصال معبود نایل شوند. بی تردید شهادت جامه ای است که بر قامت این سرو قامتان ببریده اند.

نثار روح بزرگش صلوات تقدیم نمایید.

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381

 


 
 
خانواده عاشق
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

شهید خان زاده احمدی

 

نام: خان زاده

نام خانوادگی: احمدی

تاریخ شهادت: 23/4/1361

محل شهادت: خرم آباد

 

مادری به همراه پنج فرزند فداکار و با دو نوه خردسال با لبانی تشنه بسوی دیدار سالار شهیدان شتافتند. شهید خانزاده احمدی مادری دل سوخته که ثمره تمام زندگی سخت اش را به همراه جان خویش در راه اعتلای توحید نثار نمود دخترانی را که فاطمه گونه تقدیم بانوی اسلام نمود، دخترانی به نامهای مهری پانزده ساله، معصومه هفده ساله، طیبه بیست و یک ساله، طاهره بیست و هفت ساله، به همراه دو طفل عاشق ک فرزندان طاهره بودند به نامهای سارا رشنو هجده ماهه و علی رشنو چهارساله و در آخر شیرمرد راه خدا، جوانی بیست و یک ساله که در اولین ساعت ورودش به منزل پس از اتمام دو سال خدمت وظیفه در شدیدترین جبهه حق علیه باطل به نام مصطفی، همگی به ندای پروردگار لبیک گفته و به شهادت رسیدند و در ساعت دوازده و پنج دقیقه ظهر 23/4/61 و در ایام مبارک رمضان با دهان روزه همانند سالار شهیدان خاک میهن را گلگون نمودند. پدر خانواده، حاج عباس سپهوند با دیدن پسرش مصطفی که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده بود و با بدنی ضعیف، و صورتی که از آفتاب داغ خوزستان سوخته بود اشکهای شوق از دیگانش می چکید و پسر رزمنده اش را در آغوش گرفته و با اشتیاق می بوسد. بله منزل حال و هوایی عجیب داشت، پدر به شکرانه بازگشت پسر، قرآن قدیمی اش را زیربغل گرفت و راهی مسجد شد و مصطفی را در میان گریه شوق مادر و خواهران واگذاشت، انگار حال و هوای منزل دوباره جان گرفته بود. زنگ خانه به صدا در می آید، واقعاً چه کسی پشت در است؟ در را باز می کنند، طاهره است که طفل هیجده ماهه اش سارا را در بغل گرفته و دست کودک خردسالش علی را در دست، با دیدن برادر عزیزش انگار دوباره زنده می شود، بی اختیار مصطفی را به آغوش می کشد و بازگشتنش را خوش آمد می گوید. طاهره زنی مسئولیت پذیر و شجاع بود. یاد دارم که هنگامی که اولین فرزندش علی را به دنیا آورده بود مصادف بود با روزهای پرالتهاب قبل از انقلابف حس مسئولیت این زن فداکار تا حدی بود که هنوز ده روز از به دنیا آمدن نوزادش نگذشته این طفل شیرخوار را با بدنی ضعیف در آغوش می کشید و در مبارزه علیه عوامل ستم شاهی همیشه در صف اول قرار می گرفت، اوج احساس مسئولیت را ببینید، از بانویی که عملش در تاریخ جاودانه خواهد ماند. حالا او به منزل آمده و خوشحال از دیدار برادر قهرمانش. مهری بی قرار تلفن را به دست گرفته و ورود برادر را به خواهر بزرگشان فاطمه و دیگر برادران می دهد. مهری و معصومه دو خواهر بودند که از لحاظ سنی اختلاف کمی با هم دارند.

در روزهای قبل از انقلاب و در پرحادثه ترین روزها یاد دارم که مهری یازده ساله و معصومه سیزده ساله بودند. ایمان این دو خواهر در این سنین باورنکردنی بود. آنها در آن روزهای پرحادثه انقلاب در خیابانها بودند و جوانان زخمی را تا در منزل راهنمایی کرده و برای اینکه دست دژخیمان به آنها نرسد با هر وسیله ممکن آنها را مداوا می کردند. آیا این دو خواهر نوجوان الهی نیستند! بله بانویی دیگر در منزل چهره اش سرمست اشتیاق است. طیبه،طیبه ای که با مصطفی دوقلو بوده، زندگی خویش را وقف توحید و  خداپرستی نموده، به عنوان فردی مؤمن و متعهد چه در قبل و چه در بعد از انقلاب فعالیت می نمود.

غرش هواپیماهای بعثی فضای جمع عرفانی خانواده را که با آمدن مصطفی گرم شده و هنوز ساعتی از ورودش نگذشته بود شکست و لحظه ای بعد، هشت انسان مظلوم هشت کبوتر بهتش بسوی دیدار یار پرواز کردند.

 

                      

 

 

 یکایک آنها بدنهای پاره پاره شان را تقدیم انقلاب نمودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.

 نثار روح بلند این خانواده عاشق صلوات

 

منبع: دلیری، فریده: یاس های سپید (زندگی نامه شهدای زن لرستان)، تهران، انتشارات کامیاب، 1385

 


 
 
الهه شهید
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

شهید الهه مختارنیا

 

نام پدر: موسی                            متولد: 1356- تهران

تاریخ شهادت: 22/1/1367           محل شهادت: تهران

نحوه شهادت: حمله موشک         شغل: محصل

 

شهید الهه مختارنیا در سال 1356 در تهران دیده به جهان گشود. الهه در دامان پدر پرتلاش و مادر دلسوز خود رشد می کرد و در خانواده ای شاد و پر از محبت و عاطفه روزگار سپری می کرد، الهه قد می کشید، دوران ابتدایی با خاطرات شیرین، طی می شد. الهه در کنار خواهر و پنج برادر خود به مدرسه می رفت و صدای هیاهوی بچه ها فضای مدرسه را پر می کرد و شوخی ها و خنده های کودکانه.

الهه در کلاس چهارم ابتدایی بود. چند هفته از عید، بهار طبیعت و تعطیلات نوروزی گذشته بود که در تاریخ 22/1/1367 در پی حملات موشکی دشمن بعثی به مناطق مسکونی خیابان بابائیان تهران، الهه آن غنچه کوچک به ناگاه شکفته شد. آری او از جمع خانوادگی برگزیده شده بود، مظهر طراوت و زیبایی. سرخی را از تن عریتی گرفت و با بالهای ملکوتی اش قرین ساخت تا سرخ و خونین به مظهر پروردگارش عروج کند. و چه زیباست رقصی چنین بر روی دستهای مردم و عروجی چنان به پیشگاه حق تعالی.

 

 

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
شهیده نوجوان
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

شهید اعظم عبدالحسینی متولد 1354 تهران، دختر دوازده ساله ای که در مدرسه با همفکری اولیای مدرسه برای کمک به جبهه های حق علیه باطل به تهیه و پختن آش و فروش آن پرداختند و درآمد آن را به جبهه اختصاص می دادند. در اوقات فراغت در مدرسه در تبلیغات جبهه همکاری می کرد. او دختری باهوش و باذکاوت و نکته سنج بود. در امور خود همیشه دوست داشت عیوبش را بداند و اصلاح کند.

خواهرش می گوید: بعد از شهادت اعظم در کیف دستی ایشان به دفترچه کوچکی برخوردم که به طرز جالبی با سوزن و نخ درست کرده بود وقتی صفحات آن را مطالعه کردم متوجه شدم در آن دفترچه کوچک دوستانش با دست خط خودشان، درباره اعظم نظر داده بودند و رفتار و کردارش را نوشته بودند، اکثراً از اخلاقش تعریف کرده و نوشته بودنددختر خیلی خوب و مهربان هستی.

در جمع همکلاسیها و فعالیتها و بازیهایش، همیشه سرپرست گروه یا نقش معلم داشت. او دختر محجبه ای بود. با گذشت و ایثار بود و نسبت به حجاب خیلی حساس بود.

سرانجام دستان کوچک کوچک و نگاه مهربان او در پی حمله موشکی رژیم بعثی به مناطق مسکونی تهران در آخرین روزهای زمستان 1366 دیگر گرمایی نداشت، اما گرمای یادش همواره بر دل ما آتش می زند. شادیم چون می دانیم او با فرشتگان همنشین است مادر گرامی اش شهید خاتمه عباس زاده و خواهرزاده اش مهدیه همتی همراه او در بهشتند.

کاش ما هم همانند این نوجوان دفترچه حسابی برای کردارمان درست کنیم تا چشم باز نکنینم و ناگهان ببینیم همانی هستیم که بودیم با همان خطاهای یک عمر که حتی حسابشان را نداریم چه رسد به اصلاحشان.

التماس دعا

لطفا صلواتی نثار روح پاک و معصوم این شهید قرائت کنید

منبع: جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381


 
 
سفر با کوله بارى پرازعشق
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

تنها شهید زن جهرم

شهید انقلاب اسلامی جهرمسفر با کوله بارى پرازعشق

زن هر جا که باشد هر وقت که باشد باید حجاب خود را حفظ کند. این را معصومه زارعیان بارها وقتى در تظاهرات شرکت کرده بود، مى گفت.
معصومه در 14 تیر سال 1339 در جهرم متولد شد. خانواده او فقیر ولى مذهبى بودند. معصومه از همان کودکى با اعتقادات مذهبى بزرگ مى شد. در حالیکه هنوز در سن نوجوانى بود، با امام خمینى (ره) آشنا شد.
او بارها در تظاهرات و راهپیمایى ها علیه رژیم شاهنشاهى شرکت کرده بود. 11 فروردین سال 1357 در حالیکه تظاهرات خونبار مردم تبریز جرقه تظاهرات در دیگر شهرها را ایجاد کرده بود و مردم جهرم در حمایت از کشته شدگان و شهداى تبریز به خیابانها ریخته بودند، «معصومه» براى حمایت از خون مظلومان در حالیکه تنها 18 سال داشت به خیابان آمد و با مشت هاى گره کرده علیه طاغوت نداى آزادى سر داد.
هرلحظه بر خیل شرکت کنندگان در خیابان سعدى افزوده مى شد.عده زیادى از نیروهاى نظامى که به دستور شاه براى متفرق کردن شرکت کنندگان در تظاهرات در برابر آنان صف کشیده بودند، به دستور فرمانده ناگهان اسلحه ها را روبروى مردم گرفته و اقدام به شلیک و تیراندازى کردند.
معصومه که در صف جلوى شرکت کنندگان بود، بدون اینکه لحظه اى به خود واهمه و ترس راه بدهد فریاد عدالت خواهى و آزادى سر مى داد. در همین لحظات بود که تیرى به او برخورد کرد و او به آرزوى دیرینه اش که شهادت در راه خدا بود نائل گشت ونامش را به عنوان تنها زن شهید در جهرم به ثبت رساند.
وقتى دلى عاشق و بیقرار شد، وقتى دلى سرگشته و حیران شد، دیگر چه فرق دارد که از کجا و با چه نام و با چه سن و با چه حالى پرواز کند. دل عاشق چه تفاوتى برایش دارد که شب است یا روز. دل عاشق برایش چه تفاوت مى کند که چگونه خواهد رفت. اصل «سفر» است و او خواهد رفت. خوشا به حال آنان که بى گذرنامه سفر کردند.

برای روح عالی این شهید بزرگوار سه صلوات قرائت کنید

معصومه جان به جان معصومیتت که آن را با خون خود ثابت کردی برای ما دعا کن

منبع : باربد نیوز


 
 
شهیده نسرین افضل
نویسنده : پارسا رجائی - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

از سال گذشته، روز شهادت مریم فرهانیان یعنی روز 13 مرداد به عنوان روز بسیج زنان مطرح شد و هم‌اکنون در شورای فرهنگ عمومی مراحل تصویب خود را می‌گذراند؛ امسال اما در روز 13 مرداد مراسم بزرگداشت شهیده «نسرین افضل» در استان فارس برگزار می‌شود.

 به این بهانه نگاهی خواهیم داشت به زندگی شهیده «نسرین افضل» که قطعا می تواند الگو باشد.

زندگینامه:

نسرین افضل در سال 1338 در خانواده مذهبی در استان فارس پا به عرصه وجود نهاد و روزها و سال‌های کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیک‌روش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین با شریفی گذراند.

وی در دوران تحصیل به عنوان یکی از دانش‌آموزان پرشعور و باشعور، بر بسیاری از نابسامانی‌ها در رژیم طاغوت، خردمندانه اعتراض ‌کرد، تا جایی که مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفت. این شهیده، پس از پایان تحصیل در دوره دبیرستان با روحی سرشار از پیوستگی به درگاه احدیت با حضور مؤثر در کمیته امداد سپاه و جهاد سازندگی با خدمت به محرومان روستایی، بیشترین قرب به پروردگار را برای خود کسب می‌کرد.

شهیده افضل، در آغاز سال 1360 با مشورت برادر بزرگوارش شهید «احمد افضل» با فراخوان جهادسازندگی شیراز، به همراه جمعی از خواهران متعهد به کردستان اعزام شد و تمام وقت خویش در مهاباد به مجاهدت پرداخت. وی مدتی مسئولیت تبلیغات و انتشارات سپاه مهاباد را بر عهده گرفت و در عین حال، با دیگر ارگان‌ها همکاری داشت.

وی به خاطر نیاز شدید آموزش و پرورش به مربی، با عنوان مربی تربیتی در مهاباد مشغول به کار شد و همزمان معلمان نهضت سوادآموزی نیز تحت تعلیم او قرار گرفتند؛ وی در سال 1361با یکی از پاسداران ازدواج کرده و پس از ازدواج با وجود فعالیت زیاد اجتماعی، آنگاه که به کاشانه‌اش باز می‌گشت با ذوق و ظرافتی ستودنی، خانه ساده و بی‌پیرایه را به بهشتی روح بخش تبدیل ‌کرد.

این شهیده در آخرین شب فروزندگی‌اش، با وجود تب شدید و بیماری از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند؛ با وجود اصرار همسرش برای استراحت، در مراسم دعا حضور یافت و به گفته دوستانش آن شب مثل همیشه او به شدت منقلب بود.
مراسم دعا و نیایش به پایان رسید و این شهیده در حالی که برای مراجعت به منزل سوار اتومبیل بود، در مسیر به کمین عوامل پلید آمریکا ‌افتاد و در آن جمع تنها، شهیده نسرین مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و از آنجاکه همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه 10 تیر 61 در اوج خلوص و خدمت به اسلام به آرزوی دیرین خود ‌رسید.

خاطره اول: مسجد اباذر

او در اتاق تنها نشسته بود و خواهرش به آشپزخانه رفت و مشغول شد. طوری به در و دیوار اتاق نگاه می‌کرد که انگار برای خداحافظی از آنها آمده است. چشمش روی دیوار اتاقها خیره ماند. از پیشانی عکس استاد مطهری که در قاب روی دیوار، نگاهش می‌کرد. قطره‌های خون می‌چکید.

خوابی که چند شب قبل دیده بود، یادش آمد. از یک راه مه گرفته که کوه هایش از آسمان هم گذشته بود، رد می‌شد. ابرها جلوی چشم بودند. خورشید کمی دورتر در حرکت بود. آسمان پائین آمده بود. از راهی رد می‌شد و کتابی در دستش بود، حالا می‌بیند که عکس روی دیوار هم کتاب دارد. در خواب، گرگ زوزه می‌کشید، صدا نزدیکتر شد. گرگ حمله کرد. او فرار کرد، پایش به سنگی خورد، اما روی زمین نیفتاد. روی کوهی بلند که از آسمان هم گذشته بود، افتاد، سرش درد گرفت. از سرش خون آمد.

مادر گفته بود: خون خواب را باطل می‌کند. خیر است انشاءالله. به عکس روی دیوار خیره شد. یادش نمی‌آمد. سرش درد گرفته بود، به سنگی خورده بود، یا پنجه گرگی آزرده اش کرده بود؟

* خواهر با سینی چای وارد می‌شود. او همچنان به عکس خیره شده و با اشاره گفت:«من هم همین جای سرم تیر می‌خورد، انشاءالله. » خواهر به چشمهای او نگاه می‌کند، حتی نمی‌گوید:«این حرفها چیه؟ خدا نکند، انشاءالله باشی و مثل صاحب عکس خدمت کنی. انشاءالله بمونی و بچه‌هایی مثل او تربیت کنی... » خواهر فقط می‌گوید:«نسرین جان دیگه چند وقت گذشته. ظاهراً از خر شیطون پائین اومدی و دست به کار شدی ها.» نفهمید خواهر چه می‌گوید. او دست به کار بود. یک عالم کار در مهاباد داشت که روی زمین مانده بود و خودش در شیراز، چرا معطل مانده بود؟! با چه سختی میان آن خانه‌ها بین کوره راهها، و در اطراف شهر گشته بود و توانسته بود 7 نفر را برای شرکت در کلاس‌های نهضت سوادآموزی جمع کند. 6 یا 7 نفر، اسمهایشان را به خاطر آورد، «کشور منیره شو، زیبا خانسفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر. » خواهر گفت: می‌خواهی اسمش را چی بگذاری؟

نسرین دوباره شمرد، 6 نفر بودند یا 7 نفر، «کشور منیره شو، زیبا خانسفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر، ماه منظر خیری» آهان، «ماه منظر خیری» را یادم رفته بود. خواهر گفت: نسرین جان کجایی تو؟ دو سال نیست که رفتی مهاباد، از وقتی هم که آمدی اینجا شیراز، خانه خواهرت، آمدی خداحافظی که دلش را خون کنی و بری، الآن دو سال از انقلاب می‌گذره، هنوز یک دل سیر ندیدمت، تا بود که دهات اطراف شیراز، پی جهاد و نهضت و بسیج و آموزش اسلحه و کمکهای اولیه و... بودی. حالا هم که رفتی اونجا حسابی دستمان ازت کوتاه شده، باز اگر همین جا بودی هفته ای، ده روزی شاید می‌شد نیم ساعت دیدت.

نسرین گفت: حالا چی؟ الآن که در خدمتت هستم. خواهر نرمتر شد و گفت: عزیز دلم، اسم بچه را انتخاب کن، با آقا عبدالله هم صحبت کن، اسم داشته باشه خیلی بهتره! حواست را جمع زندگی ات بکن. تو همه چیز را فدای مهاباد می‌کنی ها!

نسرین گفت: حالا چی شده مگه؟ خواهر گفت: نسرین جان، حالتت فرق کرده، سر و چشمت یک جوری شده، عین زنهای حامله شدی، مواظب خودت هستی؟ نسرین گفت: چی شدم، یعنی... ؟

خواهر دستی به موهایش کشید و گفت: نسرین جان یک هاله مادری، معصومیت، یک چیز خوب توی صورتت پیدا شده اینها نشانه‌های لطف خداست. نشانه مادر شدن و لایق لطف خداشدن است. نشونه‌های مادر شدن و لایق لطف شدنه. خدا این لیاقت را به همه کس نمی‌ده. اگر هنوز مطمئن نیستی، همین جا برو دکتر، دیگه هم نرو مهاباد. بمون و استراحت کن بخدا مادر خیلی خوشحال می‌شه. دیگه برای ضریح «سید علاءالدین حسین» جای خالی نگذاشته. همه را دخیل بسته. برای همه امامها، تک تک، روضه و سفره یا شمع نذر کرده، خب حالا بگو چند وقته؟

نسرین با تعجب گفت: چی چند وقته؟
خواهر گفت: که، کی قراره من خاله بشم؟ چند وقته دیگه؟
نسرین گفت: من برای خداحافظی اومدم، این حرفها چیه؟
خواهر گفت: نه آمدنت معلومه نه رفتنت!

* نسرین دیر کرده بود از صبح زود رفته بود جهاد و حالا دیر وقت بود. پدر در اتاق راه می‌رفت، مادر دلشوره داشت. همه نگران بودند، پدر با تندی گفت: نه آمدنش معلومه و نه رفتنش، این که نشد وضع. 24 ساعت سر خدمت باشه، سرکار باشه. بالاخره استراحت می‌خواد یا نه؟
مادر گفت نمی‌دونم والله تلفن زد، گفت: احمد، قدری خوراک و پول براش ببره، من هم نفهمیدم آدرس را به احمد گفت، یقین نزدیکای شیراز بوده توی راه یه خونواده جنگ زده را می‌بینه که بچشون مریضه، می‌خواست اونو به بیمارستان برسونه.
پدر گفت: خب به بیمارستان تلفن زدی؟ مادر گفت: مریض که نیست بگم صداش کنند مریض برده اونجا که اسم همراه بیمار را یادداشت نمی‌کنند، بیمارستان فقیهی به اون بزرگی کی به کی است کی به کیه!

پدر گفت: این دختره چکاره است؟ همه جا سر می‌زنه، به داد همه باید، بچه من برسه؟ توی مسجد هیچ کس غیر از نسرین من نیست؟ توی جهاد هیچ کس مسئول نیست؟ تازه‌ای خوابگاه عشایر رفتنش هم برنامه تازه اش شده، چند شب پیش هم رفته بود پیش بچه‌های عشایر یا اونها را می‌یاره خونه و مثل پروانه دورشون می‌چرخه و غذاهای رنگین جلوشون می‌گذراه، یا خودش می‌ره اونجا. مگه نباید خودش هم زندگی کنه، صبح نسرین کجاست؟ مسجد، ظهر نسرین کجاست؟ مسجد، شب نصف شب نسرین کجاست؟ مسجد.

مادر گفت: اینها را که می‌آورد خانه، ثواب دارد غریبند، از خانه شان دورند، آمده‌اند اینجا درس بخوانند، فردا کاره‌ای شوند. از من غذا پختن و آماده کردن خانه و شستن برای آنها، اما اصلاً آرام و قرار ندارد. هرجا کار باشد نسرین همان جاست، دنبال کار می‌دود.

کریم گفت: کار یک جا بند شدن هم بهم دادن. توی جهاد هیچکس بهتر، تمیزتر، دقیق تر از نسرین، کتاب خلاصه نمی‌کنه. همه کتاب‌های استاد مطهری را به خاطر پشتکاری که داره، نسرین خلاصه نویسی می‌کنه. خواهرجون از همه بهتر این کار را انجام می‌ده چون استاد مطهری را خیلی دوست داره و هم اینکه خیلی خوب کار می‌کنه. اما از بس دل رحم و مهربونه یکجا بند نمی‌شه انگار که کار را بو می‌کشه. رفته توی دهات «دشمن زیادی» زن‌ها را برده توی حمامی که جهاد براشون درست کرده، کلاس آموزش احکام و بهداشت گذاشته! اصلاً یک کارهای عجیب و غریبی می‌کنه. عروسی هم که کردیم هیچ فرقی نکرده یک هفته بعد از ازدواجش برگشت مهاباد.

همین طور که بیرون مثل فرفره کار می‌کنیم، از وقتی هم که می‌رسه خونه می‌شوره، می‌پزه، و تمیز می‌کنه.


خاطره دوم:

همه دور هم نشسته‌اند و از خانواده هایشان تعریف می‌کنند. دلتنگی‌ها را نمی‌شود، پنهان کرد، هرکاری کنی بالاخره معلوم می‌شود. از لابلای حرفها، درد دلها معلوم می‌شود از چه چیزی دلتنگ هستی. دور هم جمع شدنشان برای دعای توسل بهانه بود. می‌خواستند همدیگر را ببینند و از خانه هایشان، خانواده یشان حرف بزنند، تا خستگی کارهای طاقت فرسایی که در مهاباد، سنندج، سقز، بانه انجام می‌دادند از تنشان بدر شود. برای کار فرهنگی آمده بودند اما خدا می‌داند که از هیچ کاری دریغ نداشتند. نسرین از خانه و از مادر گفت:«من همیشه براش گل می‌خرم. هر شهری هم که برم، حتماً سوغاتی اون شهر را باید براش بخرم جون و نفس من مادرمه. فقط خدا شاهده که چه جوری تونستم موقع شهادت داداشم، آرومش کنم. هر دعایی بلد بودم، خوندم، دو ماه طول کشید تا قضیه را قبول کرد. اونهایی که رفته بودند دهلاویه و سوسنگرد دنبال جنازه داداش، وقتی برگشتن باورشون نمی‌شد که مامان از هر جهت آماده باشه. خونواده من خیلی دوست داشتنی و خوب هستن. همشون رو دوست دارم» نسرین ساکت شد. همه به او خیره شدند از ابتدای جلسه فقط همین چند کلام را گفته بود و دوباره در خودش فرو رفته بود. حالت‌های نسرین خیلی عجیب بود. حتی صبر نکرد نماز را به جماعت بخواند، گفت: شاید شهید شدم. معلوم نیست تا یک ساعت دیگه چی بشه؟

فاطمه پرسید: نسرین امشب چت شده؟
نسرین گفت: چیزی نیست تبم قطع شده، فقط شاید بخوام بهتون حلوا بدم!
فاطمه گفت: پاشید بریم اینجا هوا خیلی سرده اگر بمونیم حلوای همه مون رو باید خیر کنند. یخ زدیم پاشید بریم.

ساعت ده شب بود. مراسم دعای توسل تمام شده بود موقعی که می‌خواستند سوار ماشین شوند صدای تک تیرهایی بگوش می‌رسید، نزدیک ماشین نسرین گفت: بچه‌ها شهادتینتون را بگید دلم شور می‌زنه. فاطمه سوار ماشین شد و گفت: توی تب می‌سوزی، انگار توی کوره هستی. دلشورت هم بخاطر همینه. ما که تب نداریم شهادتین را نمی‌گیم، فقط تو بگو نسرین جان.

خنده روی لبها یخ زد همگی سوار ماشین شده بودند. نسرین کنار در نشسته بود و شهادتین را می‌گفت: که تیری شلیک شد. تیر درست به سرش اصابت کرد. همان جا که آرزو داشت و همانطور که استادش «مطهری» به شهادت رسیده بودند، شهید شد.
و در همان مسجد اباذر که مجلس ساده عروسی اش را برگزار کرده بودند، مجلس ختم برگزار شد. نسرین شهید شده بود.

وصیتنامه شهیده نسرین افضل:

«ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله...»
شهادت بالاترین درجه‌ای است که یک انسان میتواند به آن برسد وبا خونش پیامی میدهد به بازماندگان راهش.

«یا ایتها الفس مطمئنه» ارجعی الی ربک راضیه المرضیه، فدلی فی عبادی وادخلی جنتّی.
ای نفس قدسی ودل آرام (بیاد خدا). امروز بحضور پروردگارت بازآی که توخشنود ( به نعمتهای ابدی او ) واو راضی او تواست. باز آی ودرصف بندگان خاص من درآی. ودربهشت من داخل شو.

پروردگارا! سپاس که ما را در مبارزه با طاغوت و براندازی رژیم کفر پیشه و وابسته به شیطان بزرگ، آمریکای جهانخوار یاری فرمودی و به ما رهبری آگاه و پرتوان ارمغان نمودی تا ما را از تاریکها و ظلم رهانید وبا ایجاد وحدت درمیان مردم مسلمان و شهید پرور نظام جمهوری اسلامی رادر این سرزمین مقدس بنا نهاد.

خداوندا! به ما توفیق عبادت و اطاعت عنایت فرموده و ما را از شر هوای نفس محفوظ بدار.
بارخدایا! به ما یاری کن تا با اسلام راستین آشنایی پیدا کرده و در عمل به تعالیم آن بکوشیم.
ایزدا! ما را درکسب علم و ترویج فرهنگ قرآن و اسلام در مدارسمان یاری و موفق دار.
الها! بما قدرتی عنایت کن که پرچم لا اله الا الله را برسراسر جهان به اهتزاز درآوریم.

خداوندا! کشور اسلامی ما را از کشورهای تجاورز گر و سلطه طلب بی نیاز دار.
بارالها! اخلاق اسلامی، آداب و عادات قرآنی را بر کشور عزیزمان ایران و مدارسمان حاکم بگردان.
بارایزدا! به رهبر کبیرمان امام خمینی عمرو توفیق بیشتر عنایت دار تا با رهنمودهایش مسلمین و مستضعفین جهان به استقلال و آزادی واقعی دست یابند.

خداوندا! ایرانو اسلام را از شر کفار و منافقین و حیله‌های زورمداران شرق و غرب و نوکرانشان بدور داشته، رزمندگانمان را درجبهه‌های حق علیه باطل پرتوان و پیروزبدار.
کریما! ما را در صدور انقلاب خونبارمان به جهان، توان ده و آنرا تا انقلاب مهدی (عج) استوار بدار.
همسرم بدان که من نسرین کسی که تو را دوست دارد، شهادت را هم بسیار دوست می‌دارم چون خدای خودرا در آن زمان پیدا می‌کنم.

از تو می‌خواهم اگر می‌خواهی فردی خداگونه باشی ودرس دهنده، از امروز و از این ساعت سعی کنی تماس خودرا با خدای خویش بیشتر کنی و همینطور معلّمی باشی جدّی.

منابع:

1. کتاب راز یاسهای کبود
سایت بسیج جامعه پزشکی
2. سایت طنین یاس
3. خبرگزاری ایکنا
4. خبرگزاری فارس


 
 
 
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
 

سروده ای از شهیدفرحناز منصوری

 

کودکی خُرد و یتیم گرد مادر می گشت

که تو را مادر من چه شده پدر من؟

به کجا رفت پدر؟ به کجا رفت یاور؟

آخر ای مادر من، آخر ای یاور من

تو بگو این بر من به کجا رفته پدر؟

پس چرا پسر همسایه دست در دست پدر

آید از کوه و دمن

پدرش نیز او را گیردش در آغوش

بر لبش بوسه زند بر رخش بوسه زند

آخر ای مادر من به کجا رفته پدر؟

به کجا رفت یاور

مادر کودک نیز ز غم مرگ پدر، پدر فرزندش

پدر دلبندش

گوشه ای زار و حزین نشسته بودش

به سخنان فرزند گوش فرا می داد

اندکی تأمل اندکی کرد درنگ

و سپس بعد از آن سخن خویش چنین آغاز کرد:

که تو ای کودکِ من، که تو ای فرزندم

که نگو هیچ دیگر که پدر کو؟ کجاست؟

 

منبع: سیف الدینی، اشرف: یاس های ماندگار، کرمان، انتشارات ودیعت، 1385

 


 
 
الگوی عرصه زندگی و عبادت
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
 

 

شهیده فرخ زوربخش

 

بانوی شهیده حاجیه فرخ زوربخش، فرزند محمدرحیم، در روز بیستم مهرماه سال 1318 در شهر تاریخی و مذهبی « شیراز » - مرکز استان فارس, در خانواده ای روحانی و مذهبی به دنیا آمد.

«فرخ بانو» همانند بسیاری از همسالان خود، با توجه به نبود امکانات تحصیلی برای دختران، از نعمت سواد بی بهره بود.

او در منزل پدری به خانه داری و رتق و فتق امور منزل می پرداخت.

پدرش کشاوزر بود و باغ انگور داشت.

فرخ بانو  و مادرش نیز در برداشت محصول کمک می کردند.

وی در سال 1336 به عقد ازدواج پس عمه خود درآمد.

شوهرش نیز کشاورز و دامدار بود.«محمد حسن» و «مهدی» فرزند ایشان بودند.

آن بانوی شهیده پس از فوت همسرش در سال 1356 سرپرستی فرزندانش را نیز برعهده گرفت.

در اواخر تیر ماه سال 1366 در سن 48 سالگی عازم حج تمتع شد.

و سرانجام در شامگاه خونین مکه، نهم مرداد ماه سال 1366، در خیابان شهرداری مکه، بر اثر اصابت سنگ و قطعات بتونی که سعودی های جنایت کار از بالای یک پارکینگ پرتاب می کردند، به شدت مجروح شد و ساعاتی بعد در بیمارستان هیات پزشکی حج جمهوری اسلامی ایران به فیض شهادت رسید.

بانوی  شهیده «فرخ زوربخش» در گلزار «شهدای دارالرحمه» در شیراز به خاک سپرده شد.

 


 
 
شهیده بنت الهدی صدر، جهادگر عرصه تعلیم و تربیت
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
 

جهاد علمی و تربیتی و تبلیغی شهیده بنت الهدی صدر دارای مراحلی است، تأسیس مدارس الزهراء و برخی مراکز فرهنگی، تدریس و برگزاری جلسات دعا و داشتن تایفات متعدد برخی از فعالیت های چشمگیر این بانوی فرزانه است.

بنت الهدی صدر با نعمت هدایت و ارشاد برادر بزرگوارش، سیّدمحمدباقر صدر، توانست در همه زمینه ها، به ویژه در عرصه تعلیم و تعلّم، بدرخشد. تألیف کتاب ها و نگارش مقالات و تأسیس مدارس «الزهراء» و تشکیل جلسات مذهبی برای بانوان و تدریس دروس حوزوی برای ایشان و برگزاری مجالس دعا و تعظیم شعائر دینی و رفع اشکالات شرعیِ زنان، از جمله فعالیت های چشمگیر او محسوب می شوند. (1)

 

در این مقاله سعی شده است ضمن اشاره ای گذرا به زندگی نامه وی، گوشه ای از فعالیت های او در حوزه تعلیم و تربیت ترسیم گردد.

 

نسب پدری

 

خانم آمنه(بنت الهدی) صدر نسبت پدری اش به امام موسی بن جعفر(ع) می رسد. «پدر ایشان سید حیدر، فرزند سید اسماعیل، بود که پس از میرزا محمّدحسین شیرازی به مقام رفیع مرجعیت عامّه شیعیان رسید. ایشان در علم و ایمان شهرت داشت. مادرش فرزند شیخ عبدالحسین آل یاسین از عالمان بزرگ زمانه خود به شمار می آمد. حاصل این ازدواج ده فرزند بود. بنت الهدی با برادرش محمّد باقر چهار سال فاصله سنّی داشت. بیش از شش ماه از ولادت آمنه نگذشته بود که پدرش را از دست داد.»(2)

 

ویژگی های شخصیتی

 

این بانو یک مربّی توانا، نویسنده، شاعر، اندیشمندی دردمند و دانشمندی با اعتقاد، با اخلاقیاتی نیکو و معاشرتی پسندیده بود. وی با پذیرفتن بانوان، چنان لبخندی بر لبان آن ها می نشاند که غم را از جانشان می زدود. او دارای هوش سرشاری بود و کرم بیش از حدّی نسبت به درماندگان داشت. او صمیمی، هدایتگر و عفیف بود و یدی طولا در تربیت اسلامی داشت. به تحصیل کرده ها اهمیت می داد، اما با همه برخوردی یکسان داشت. به اعتقاد وی طبقه تحصیل کرده در نسل های آینده تأثیر بیشتری دارد. در همه صحنه ها حاضر و مورد اطمینان مراجع مسلمان و پرهیزگار بود. یکی از خواهران مجاهد عراقی می گوید: «محبت و عاطفه و روش جذّاب ایشان و به طور کلی، چهره متکامل اسلام را در این شهید بزرگوار بنت الهدی می دیدم. نهایت ایثار در او متجلّی بود. آگاهی بخشیدن به دیگران را وظیفه شرعی و واجب خویش می دانست. جلوه رفتاری او با دیگران به گونه ای بود که گویی سالیان دراز با آن ها زیسته است. شخصیت وی در دل ها نفوذ عمیقی داشت.»(3)

 

فراگیری خواندن و نوشتن

 

شهیده بنت الهدی خواندن و نوشتن را در خانه از مادرش آموخت. مادر اولین معلمی بود که او را با ساغر محبت سیراب کرد و آن گاه ساقی جام های علم و معرفت او شد. مادرش همیشه ذکاوت و استعداد تعلیم و تعلّم او را می ستود و از فهم و احاطه ذهنی او تعریف می کرد و می گفت: هر چیزی که به او یاد می دهم فراموش نمی کند. مراحل تعلیم او به وسیله دو برادرش تکمیل شدند و او 11 ساله بود که با برادرش برای تحصیل عازم حوزه علمیه نجف شد. نخست مقدّمات و سپس دروس خاص را نزد وی فرا گرفت و علاوه بر علوم دینی، به فراگیری علوم نوین نیز پرداخت. وی صرف، نحو، اصول، فقه، حدیث، اخلاق، تفسیر و سیره را نیز در محضر برادر آموخت. در همه جوانب، توسط برادرش با علوم عربی آشنا گردید، تا آن جا که حتی در سنین نوجوانی بر نوشتن شعر نیز قدرت پیدا کرد. شعر معروف«هرگز از راه خود باز نخواهم گشت» از اوست.

 

بالندگی و استحکام نیروی علمی و دینی

 

شخصیت علمی و دینی این بانو به دست برادر شهیدش آیت الله سیدمحمدباقر صدر رضوان اللّه علیه نضج یافت و به بالندگی و شکوفایی رسید و این بانو با راهنمایی های او، به درجات متعالی کمال و پرهیزگاری و علم و شناخت نایل گردید. شکی نیست که وراثت و محیط در روند مثبت یا منفی رشد و تربیت انسان تأثیر عظیمی دارند. آقای محمّد شمس در کتاب خود می نویسد: من از خلال آشنایی که با روحیه شهیده بنت الهدی داشتم، به این معتقد گردیدم که مقدّمات و شاخصه های شخصیت او از حدّ تأثیر رشد و محیط فراتر بودند و چه بسا این دو عامل از اولین سبب های تشکیل ساختار شخصیت او محسوب نمی گردیدند، بلکه خصایص و خصایلی که موجبات سیر سریع وی در مدارج ترقّی را فراهم کردند و به او توانایی بخشیدند تا از ظرف زمان و مکان بگذرد و به این مراحل برسد، خصال و اوصافی بودند که این بانو را برای زنان شیعه الگو قرار داده و از وی نمونه ای از یک زن فرهیخته، پرهیزگار، مؤمن، مبارز و آگاه به اهداف زندگی ساخته اند. این بانو از نخستین روزهای حیات خویش تا پیش از شهادت، وجود خود را به علم و تهذیب اسلامی آراسته بود. فرهنگ علمی و تربیتی او افق های وسیع و همه جانبه ای داشت. مقالات او در مجله الأضواء در این دوران(1966.م) گوشه ای از این ابعاد را منعکس می نمودند و عمق اصالت و نبوغ وجودی این بانو را متجلّی می سازند. مجله الاضواء توسط جمعی از علمای نجف اشرف منتشر می گردید و فقط مطالب برگزیده و ممتاز در آن درج می شدند. با این حال، بانو بنت الهدی(ره) در این مجله از بارزترین نویسندگان و پیشتاز در کتابت و تألیف به شمار می آمد. در نجف اشرف یا حتی تمام کشور عراق، هیچ زن نویسنده ای پیش از این بانوی شهیده، مقالاتی در ژرفا و اصالت همسانِ نوشته های این بانو ننگاشته بود. (این مطلب، علی رغم کمبودهایی است که آن شهیده به سبب موقعیت خود با آن ها روبه رو بوده است) مقالات این بانو در مجله الاضواء از حیث متانت بسیار ممتاز بود، تا آن جا که حتی بعضی می پنداشتند برادرش سیدمحمّدباقر صدر مقالات و مکتوبات خود را با نام خواهرش منتشر می کند. بزرگان علمای نجف برای بانوان جلسات دروس حوزوی، به ویژه علم فقه و اصول، تشکیل نمی دادند، ولی شهیده بنت الهدی از این مرز گذر کرد و بخش های عظیمی از علم فقه و اصول را نزد دو برادر بزرگوارش سید اسماعیل صدر و سیدمحمّدباقر صدر(ره) آموخت. در اغلب روزهایی که سید شهید(محمّدباقر صدر) در بعضی از مسائل فقهی و اصولی، بخصوص در کتاب مکاسب مناقشه می فرمود، وی نیز این فرصت ها را غنیمت می شمرد. آن چه بدان قطع دارم این است که این شهیده در بخش احکام فقهی عمومی به عنوان یک رکن به حساب می آمد و در شناساندن احکام فقهی، ملجأ و پناه بسیاری از زنان مؤمنه بود؛ چنان که وی در ایام حج نیز راهنمایی دینی زنان حج گزار را بر عهده داشت، در حالی که مسائل حج و احکام آن از سخت ترین و وسیع ترین احکام شرعی به شمار می روند.

 

 هوش و فطانت علمی

 

شهیده بنت الهدی در ذکاوت و فطانت ممتاز بود و هوش وی، بر همه بخش های علمی و معرفتی، که در آن ها تفکر کرده بود، احاطه داشت، تا آن جا که اگر بگوییم سید شهید(ره) از ذکاوت و فطانت و توانایی احاطه علمی خواهر تعجب می کرد، مبالغه و غلو نکرده ایم. کتاب مکاسب شیخ انصاری از جمله کتبی است که طلاّب علوم دینی آن را پیش از ورود به بحث خارج فرا می گیرند و بعضی از علما معتقدند: هر کس کتاب مکاسب را به صورت متقن فراگیرد و آن را به شکل کامل بفهمد، مستحقّ اجازه اجتهاد می شود. این کلام نشان دهنده اهمیت این کتاب و مطالب علمی عمیق و مشکل آن است. با این حال، مطالبی از سوی این بانو درباره این کتاب مطرح می شدند که سید شهید(ره) به آن ها پاسخ می گفت و به مناقشات او درباره مطالب این کتاب جواب می داد، و این حقیقت نشان می داد که این بانو مراحل علمی متقدّم بر وصول به این مقام را طی کرده بود؛ زیرا از عادات سید شهید این بود که وقتی با اشخاصی که در مطالب علمی در سطح ایشان نبودند روبه رو می شد، با سکوت و عدم پاسخ گویی، آن ها را از بحث در آن مسائل منصرف می گردانید و یا آن ها را نصیحت می کرد که به آن چه برایشان فایده ای ندارد نپردازند، ولی هرگز در رابطه با پرسش های علمی خواهرش، این گونه برخورد نمی کرد. سیره علمی سید شهید با خواهرش بر این معنا دلالت می کرد که وی به سطح بلند علمی او اعتقاد دارد. امّ فرقان در بطلة النجف مکالمه ای را بین شهیده بنت الهدی و سید شهید از قول این بانو نقل می کند: «یکی از جلسات، همراه سید نشسته بودیم و کتاب فلسفتنا در جلوی روی سید بود و او مشغول شرح و بسط و بیان بعضی از غوامض آن بود. من به برادرم گفتم: آقای ما! من کجا، شما کجا! ... من ریشه ای در درجات علمی و فلسفی شما ندارم. فلسفه سخت است و اهلی دارد و شما اهل آن هستید. سید به من جواب داد: این مهم نیست. شما از من تواناتر هستید. گفتم: چگونه؟ فرمود: شما شعر می نویسید و من با وجود آن که شعر را دوست دارم و به آن اشتیاق می ورزم و بر سیاق و اسلوب بلاغت توانایی دارم، نمی توانم حتی یک بیت شعر بنویسم. شعر موهبتی است و شما در این موضع از من تواناترید.»

 

تلاش ها و مبارزات سیاسی

 

خواهر امّ صادق(4) می گوید: شهید از کودتای 14 ژوئیه 1958 در عراق، فعالیت خود را آغاز کرد و دست به انتشار مقالاتی در برخی مجلاّت و روزنامه ها زد. در الاضواء با نام مستعار ا. ج، مطلب می نوشت. در کنار جنبه های ادبی در داستان ها و نوشته هایش، همواره سعی داشت کتاب هایی بنویسد که دیگران را به حقایق متعالی و اصیل اسلام رهنمون سازند. او ازدواج نکرد. اما مشکلات دیگران را در این زمینه حل می کرد. او به خاطر شرایط سخت زندگی و بیماری مادرش، که همواره باید در کنار او می بود و به خاطر همراهی برادر در فعالیت های اجتماعی و سیاسی، نتوانست ازدواج کند. او به همراه برادرش در عراق، تحرّک عجیبی ایجاد کرد و در زمینه حجاب و پوشش دختران دانشگاهی، فعالیت های چشمگیری نمود. گفته شده مدتی که سید محمدباقر صدر(ره) تحت نظر بوده، ایشان رابط او بوده است. این بانوی بزرگوار پس از دستگیری برادر، خطبه ای در حرم مطهّر حضرت علی(ع) ایراد نمود که منجر به دستگیری وی شد. پس از سخنرانی در حرم، تظاهراتی به پا شد که عده ای کشته و زخمی و عده ای دستگیر شدند. در نخستین مرتبه ای که آیت الله صدر را دستگیر کردند، خانم تا خیابان اصلی همراه او جلو آمد و تصمیم گرفت که همراه وی سوار ماشین شود، ولی مأموران نگذاشتند. او می دید که ده ها ماشین مسلّح آمده اند، به راننده حامل آقای صدر گفت: بالاخره روزی تو بیدار می شوی و از این کار خود پشیمان می گردی، و در همان مکان، فریاد برآورد و سخنرانی عجیبی کرد که همه را به تعجب واداشت؛ فرمود: «شما گمان کرده اید مردم نجف خواب هستند که این موقع شب آمده اید؟ چه چیزی شما را می ترساند؟ چه چیزی در این خانه مشاهده کرده اید؟ آیا اسلحه و مواد منفجره دیده اید؟ یک مرد بی سلاح که فقط ایمان و عقیده دارد! این همه نیرو چه لزومی دارد؟ مردم دیگر بیدار شده اند. تا کی وجدان تان در خواب خواهد بود؟ چرا تن به این زندگی ضلالت بار داده اید؟ و رو به برادر گفت: من برنمی گردم. می خواهم همانند زینب(س) که برادرش حسین(س) را همراهی کرد، همراه تو باشم. تا اتومبیل حامل برادر ایستاده بود، ملازم و مراقب بود، اما وقتی حرکت کرد، با تکبیرهای رعد آسای خویش، قلب دشمنان را به لرزه درآورد، و سخنان خود را با آیه «وسیعلمُ الذّینَ ظَلموا ای منقلَبٍ ینقلبونَ»(شعراء: 227) و«العاقبةُ للمتقین»(اعراف: 128) پایان داد. همه ساکت بودند و آقا را بردند. بنت الهدی هم به سمت حرم مطهّر حرکت کرد و در راه فریاد می کشید: که ای مردم، به شما ستم کردند! مرجع شما را گرفتند! در حرم هم با ممانعت خادمان، که عمّال رژیم بودند، مواجه شد، اما آن جا هم سخنرانی کرد و همه را به گریه واداشت. خانم می گفتند: مردم کم بودند و به منزل آمدم. اما ایشان فردای آن روز، به بازار نزدیک حرم رفت و با فریادهای تکبیر و سخنان پرشور، مردم را به قیام فراخواند. همین فریادها انگیزه یک حرکت عظیم در عراق شد و ناچار آیت الله صدر را آزاد کردند. اما در اندیشه دستگیری دوباره وی بودند. بالاخره، در 20 جمادی الاول سال 1400 آیت الله صدر را دستگیر نمودند. اما این بار هم در زندان تلاش های رژیم برای واداشتن آیت الله صدر به صدور اجازه ورود به حزب بعث و تحریم«حزب الدعوه» به جایی نرسید. چون رژیم بعثی ناامید گردید، دست پلیدش به خون دو فرزند پاک پیامبر(ص) آلوده شد. هنگام طلوع فجر روز 16 رجب سال 1399 منطقه«عماره»، که خانه شهید در آن قرار داشت، توسط ابوسعد، رئیس سازمان امنیت، و نیروهایش، که بیش از 200 تن بودند، محاصره شد. آن ها وارد خانه شدند. پیش از ورود، آقا فرمود: ابوسعد چه می خواهی؟ او با صدای لرزان جواب داد: می خواهیم تو را ببریم و پس از مدتی کوتاه بازخواهیم گرداند. برای بردن خانم هم همین طور شد؛ گفتند: می خواهیم تو را نزد برادرت ببریم، ایشان با شما کار دارند. خانم فهمید و گفت: می دانم. سپس به داخل آمد و آستین های خود را تا مچ سفت بست که اگر او را شکنجه کردند، پوشش او محفوظ باشد. ایشان را هم از نجف به بغداد بردند و بنا بر شواهدی، شب سه شنبه 19 فروردین به شهادت رساندند. طبق نقل های رسیده، ایشان در زندان نیز دست از مبارزه برنداشت. ایشان را صبح یکشنبه 17 فروردین دستگیر کردند. 2 تن از افراد صالح و مطمئن از امارات متحده عربی عازم عراق شدند و در تماس هایی که با بستگان علاّمه مجاهد در نجف و کاظمین داشتند، به نقل از یکی از برجسته ترین افراد حوزه علمیه نجف اشرف، که وی نیز از نزدیکان آیت الله صدر می باشد، گزارش دادند که ساعت 12 شب چهارشنبه 20/1/59 افراد سازمان امنیت با 3 اتومبیل جلوی درب منزل ایشان رفته، او را با خود بردند و در بین راه، ضمن تهدیدهای زیاد گفتند: آیت الله صدر و خواهرش در داخل اتومبیل هستند. پس از مدتی توقف نمودند و او متوجه می شود که در وادی السلام نجف است. وی ادامه می دهد. مأموران با سرعت زیاد قبرکن حاضر کردند و مراسم دفن انجام شد. دو نفر نام برده در تحقیقاتی که با برخی از کارکنان قبرستان وادی السلام نجف انجام دادند، گزارش کردند که آثار بسیار مشخص و زیادی از شکنجه و ضرب بر روی جنازه مقدّس هر دو دیده می شدند.(5) بنت الهدی در زندان هم دست از مبارزه برنداشت وسعی در ارشاد زندانیان دیگر و زندانبانان خویش داشت. و این چنین است که در کنار هر مرد بزرگی در تاریخ، زنی بزرگ مشاهده می شود.

 

فعالیت های تعلیمی و تبلیغی

 

 جهاد علمی و تربیتی و تبلیغی سیده شهیده دارای مراحلی بود که در این جا به اهم آن ها به اختصار اشاره می شود:

 

 الف. تأسیس مدارس الزهراء و برخی مراکز فرهنگی: سیده شهیده از مؤسسان و بنیان گذاران مدارس«الزهراء» وابسته به«صندوق خیریه اسلامی» در بغداد و کاظمیه و نجف بود. (1967 م) هدف او از تأسیس این مجتمع های آموزشی ابتدایی و غیرابتدایی صرفا تأمین نیازهای آموزشی نبود؛ زیرا مدارس حکومتی که در عراق وجود داشتند، دانش آموزان دختر را آموزش می دادند، بلکه ضرورت های دیگری موجب تأسیس این مدارس گردیدند؛ از جمله این ضرورت ها، می توان مقابله و رویارویی با فرهنگ مادی را، که موجبات فساد و انحراف اخلاقی را فراهم می کرد، ذکر نمود، هم چنین نشر فرهنگ اسلامی صحیح به نحو وسیع که می توانست جایگاه زن را ارتقا بخشد. بدون شک، این مدارس از برترین شیوه هایی که در خلال آن ها زمینه تربیت و پرورش فرهیختگان فراهم می شدند، برخوردار بودند و این شیوه ها با مقتضیات عصر و خواست های دانش آموزان نیز مناسبت داشتند. پس از جلب موافقت دولت برای تأسیس این مدارس، مقرّر گشت همان مواد درسی که در مدارس دولتی(در مقطع ابتدایی و غیر ابتدایی) تدریس می شوند در این مدارس هم تدریس گردند تا فارغ التحصیلان این مدارس از ادامه تحصیل منع نشوند. البته به این مواد، مواد دیگری از دروس عقیدتی و تربیتی اسلامی نیز به صورت فشرده و تفنّنی اضافه گردیده بودند. بانو صیدلی، مدیر«مدارس الزهراء»، در این باره می گوید: یکی از راه های مقابله با ترویج فساد اخلاقی اهتمام و عنایت به تربیت نوین دختران و پرورش جهت دار و هدفمند آن هاست، و این مسأله انجام نمی شود، مگر از طریق ایجاد مدارس اسلامی که برای این منظور اختصاص داده شده اند و بر این اهتمام می ورزند تا در این راستا، هویت حقیقی زن مسلمان به وی بازگردانده شود. شهیده بنت الهدی برای تأسیس این مدارس ملّی رسمی، که تحت پوشش قوانین حکومتی بودند، تلاش فراوانی کرد و بیش از دو ماده درسی نیز برای تربیت دختران در این مدارس به سایر مواد درسی اضافه نمود و بانوان شیعه معلمه ای را، که دارای کفایت علمی و مزایای خاص بودند و به شئونات اسلامی التزام داشتند، بر این کار گماشت تا اسوه و الگوی دختران قرار گیرند و نام این مدارس را«مدارس الزهراء» گذاشت. مرکز این مدارس را نیز بغداد و کاظمیه قرار داد. این مجتمع ها شامل مهد کودک، مدرسه ابتدایی و غیرابتدایی بودند. در این زمینه، یکی از فعالیت های مهم او آموزش فرهنگ جهت دار و تربیت اسلامی هدفمند به معلمان و مدرّسان این مدارس بود که پس از پایان وقت مدرسه، طی یک حضور الزامی به ایشان آموزش داده می شد. این مدارس نسبت به مدارس دولتی، موفقیت های فراوانی در امتحانات سراسری وزارت خانه ای داشتند، به گونه ای که به قوّت علمی و تربیتی مشهور بودند و استقبال مردم به این مدارس به حدّی بود که برای ورود به آن صف می کشیدند و این مدارس گنجایش همه داوطلبان را نداشتند. حضور شهیده بنت الهدی در این مدارس بر مدار خاصی می گردید و ایشان سه روز از هفته در هر کدام از مدارس که مقتضی بود، حاضر می شد و سه روز نیز به مراکز تعلیم نجف اشرف تشریف می برد.

 

سرانجام، مجاهدت های شهیده بنت الهدی ثمر دادند و علی رغم کمی امکانات، به نتایج پربرکتی رسیدند. خانم صیدلی در این باره می گوید: «مایه خوش بختی است که می بینم در بریتانیا و خلیج فارس، مجموعه ای از فارغ التحصیلان مدارس الزهراء وجود دارند و من بسیار خوشحالم که آن ها توانستند به آرزوهای این شهیده جامه عمل بپوشانند و امید است شکوفه های روییده در این مدرسه، مادرانی صاحب رسالت و همسرانی مجاهد شوند.» این مدارس به طور کلّی، برای بخش عظیمی از جامعه زنان امکان آموزش فراهم می کردند؛ زیرا بعضی از این دختران از ورود به مدارس حکومتی، که وسیله ای برای فاسد نمودن آن ها بود، به سبب حجاب شان منع می شدند، ولی این مدارس برای این عده فراوان فرصت فراگیری آموزش های دینی و فرهنگ عمومی را فراهم می نمودند. شکّی نیست که شهیده بنت الهدی در راه این امر شرعی مبارک تلاش فراوانی کرد و مال و وقت و سلامت خود را در راه انجام این امر گذاشت. او دایم بین بغداد و نجف در حرکت بود تا به امر تدریس و نظارت و توجه به مدارس بپردازد. بانو صیدلی از مجاهدت های این شهیده در این زمینه و در آن دوران این گونه حکایت می کند: «بنت الهدی به من می گفت: من روزم را در اداره مدرسه می گذرانم و ظهر را به بعضی از اعمال شخصی و امور منزل می پردازم، عصرها جلساتی را در خانه تشکیل می دهم و به تدریس فقه و شرائع الاسلام اشتغال دارم و پس از پایان وقت، در شب ها به خواندن کتب اسلامی و فرهنگی و فقهی می پردازم.»(6) او هم چنین می گوید: «من به خاطر کثرت اشتغال در کارها، گاهی نماز ظهر و عصر را با وضوی نماز صبح می خوانم و گاهی نماز مغرب و عشا را نیز با وضوی نماز صبح بجا می آورم.» به دلیل خوش نامی که«مدارس الزهرا» از حیث علمی پیدا کرده بود، آوازه او در جامعه بلند شد و مورد احترام و توجه قرار گرفت و این یکی از اسبابی بود که زمینه را برای صدور بخشنامه سال(1972.م) مبنی بر الحاق این مدارس به وزارت تربیت و تعلیم فراهم کرد و مسئولیت نظارت تامّه بر این مدارس به این وزارت خانه منتقل شد. از این تاریخ بود که شهیده بنت الهدی همکاری با این مدارس را ترک کرد. از دیگر فعالیت های مهم وی تأسیس یک مرکز فرهنگی در شهر کاظمین بود که فعالیت های فرهنگی و اسلامی را به عهده داشت. به همّت او، اجتماعات دیگری نیز تأسیس شدند که در آن ها، دانش آموزان، دانشجویان، کارمندان و دیگر اقشار حضور می یافتند. امّ احمد، یکی از خواهران مجاهد عراقی، درباره او می گوید: ایشان تکیه زیادی بر بررسی مفاهیم اسلامی داشت و همواره دیگران را به نویسندگی و تألیف کتاب دعوت می کرد. او می خواست جامعه زنان را تغییر دهد و مظاهر جاهلیت و انحراف را از جامعه زنان بزداید، فرهنگ غربی وارداتی را از بین ببرد. و به جای آن، ساخت جدیدی بر پایه رفتار و عقاید اسلامی بنا نهد. او می کوشید با افکار و تعلیمات خود، از هر یک از اطرافیانش یک شخص مؤمن و آگاه بسازد؛ کسی که بتواند دیگران را به سوی خدا دعوت کند. ایشان در اواخر عمرش کتابی نگاشته بود که در آن، دردها و رنج ها و احساسات خود را منعکس نموده بود، ولی متأسفانه این کتاب در دسترس نیست.

 

ب. تدریس و برگزاری جلسات دعا: سیده شهیده بنت الهدی(ره) راه درازی را در راه تعلیم و تعلّم پیمود و«تدریس»، یک نمونه از کوشش های او بود. در سیر علمی، مشکلاتی بر سر راه بنت الهدی قرار داشتند؛ از جمله این که کتاب های درسی حوزوی غالبا برای تدریس نگاشته نشده بودند. به همین دلیل، به روشی واضح برای تبیین و تفهیم مطلب نیاز بود. مشکل دیگری که در راه تدریس دروس حوزوی وجود داشت چاپ های بد و نوشتارهای درهم این کتاب ها بود؛ کتاب ها غالبا چاپ سنگی بودند. علاوه بر این، مواد درسی علمی در حوزه ها دارای طبیعتی متمایز و اصطلاحات خاصی هستند و به همین دلیل، معمولاً برای عامّه مردم غیرمتعارف و فهم آن ها بدون مراجعه به یک استاد توانا ممکن نیست. شهیده بنت الهدی به سبب نزدیکی با دو برادرش مرحوم سید اسماعیل صدر و شهید سید خالد صدر قدس الله سرّهما این توانایی را داشت تا از همه این مشکلات عبور کند و احاطه وی بر مواد علمی حوزه، به ویژه مواد فقهی و اصولی، شایستگی او را بر تدریس بالا می برد. هدف حقیقی بنت الهدی از حلقه های تدریس که در خانه اش تشکیل می داد، فقط پرورش و تعلیم طلبه نبود، بلکه هدف وی این بود که ایشان را برای تحمّل مسئولیت ادامه این راه در آینده آماده نماید و چنان توانایی علمی در ایشان ایجاد کند که بتوانند بر ایجاد حوزه های علمیه بانوان قدرت پیدا کنند و بتوانند به نشر فرهنگ و تعلیمات اسلامی بپردازند. شهیده بنت الهدی در کنار تدریس، به طرّاحی فرهنگ دینی عمومی دست زد که در آن، افکار اسلامی را با روش های منسجمی متناسب با نیازمندی ها و مقتضیات روز مطرح می نمود. او در این زمینه، به پیروزی بی نظیری دست یافته بود و این امر مورد اقبال طبقات گوناگون جامعه زنان قرار گرفته بود. او گاهی درباره نظرات خود درباره شکل برگزاری مجالس روضه زنانه و سطحی که این مجالس باید بدان ارتقا یابند و درباره تحوّلی که واجب است در راه تنفیذ فرهنگ دینی اصیل در بین گروه های بانوان انجام پذیرد، مطالبی مطرح می نمود. وی درباره نوع برگزاری محفل هایی که به مناسبت ازدواج تشکیل می شدند، تأمّل می نمود تا این نوع محافل با اخلاق و آداب اسلامی تشکیل شوند و مناسبت خوبی برای فهم حقیقت ازدواج و اهداف آن در اسلام باشند و لازم می دانست که زن و شوهر از اخلاق عالی و انسجام کامل و عدم اهتمام به امور مادی برخوردار باشند و شکل طبیعی سرور و فرحی که با این مناسبات سازگار است نیز مورد توجه واقع گردد.

 

ج. کتابت و تألیف: شهیده سعیده بنت الهدی نویسنده ای زبردست و ماهر در نگارش و قصه پردازی و به کارگیری روش های قصه گویی برای نیل به اهداف و روشنگری های خود بود. از این نظر، می توان او را در این زمینه، پیشتاز و پیشوای بانوان نامید، به گونه ای که در نجف(با آن که مرکز حوزه علمیه و مرجعیت دینی بود) هیچ بانوی نویسنده مسلمانی را پیش از شهیده بنت الهدی نمی شناسیم. با این حال، این بانو اهل تواضع و سادگی بود و هرگز هدفش شهرت و خودنمایی نبود و بر حسب آن چه از او می شناسیم، وی گاهی نسبت به کتاب هایش تجاهل می کرد؛ گویی آن که این کتاب ها از او نیستند و علاقه ای که او را به آن کتاب ها وابسته کند در او وجود نداشت. شنیده نشده است که هرگز او به آن کتاب ها افتخار نموده، یا خودش را در معرض ثناگویی و ستایش گری قرار داده باشد، بلکه هدف او این بود که تا آن جا که ممکن است، به اسلام خدمت کند و در راه ایجاد بیداری اسلامی کوشش نماید. آن چه این حقیقت را تأیید می کند نام مستعار«بنت الهدی» بود که شهیده سعیده آمنه صدر برای خود انتخاب کرده بود؛ می خواست از شهرت و ریا و حبّ ذات دوری گزیند، در حالی که در نوشتن اسم حقیقی او، هیچ اشکال شرعی و عرفی وجود نداشت و حتی انتخاب این اسم به خاطر مشکلات امنیتی نیز نبود؛ زیرا تشکیلات نظارت بر مطبوعات مجوّز نشر را فقط با نام حقیقی افراد صادر می کرد و تنها سبب گزینش این نام آن بود که وی ناشناس باقی بماند و از شهرت دوری گزیند. شهیده بنت الهدی انتشار مقالاتش را در مجله الاضواء، که جماعتی از علما آن را انتشار می دادند، شروع کرد. در مجله ایمان نیز، که به وسیله مرحوم شیخ موسی یعقوبی منتشر می شد، مقالاتی به چاپ می رسانید. وی در نگارش خود ممتاز بود و مقالات او روح تازه ای داشتند و مشتمل بر فکری روشن و راه کارهای حل مشکلات زمان و در کمال دوری از مظاهر خودنمایی و ابراز شخصیت و علاقه به شهرت بودند. مؤلّفات شهیده بنت الهدی عبارتند از:

 

1. الفضیلة تنتصر 2. الخالة الضائعة 3. امرئتان و رجل 4. صراع لقاء فی المستشفی 6. مذکّرات الحجّ 7. لیتنی کنت اعلم 8. بطولات المرأة المسلمة 9. کلمة و دعوة 10. الباحثة عن الحقیقه 11. المرأة مع النبی. وی مؤلّفات خطی دیگری نیز داشت که دستگاه حاکم بر عراق هنگام مصادره اموال بیت شهید سیدمحمدباقر صدر(ره) پس از شهادت او، آن ها را مصادره نمود.

 

د. تعلیم و تربیت در حج: قلب شهیده بنت الهدی(ره) مشتاق بیت الحرام و مشاهد مشرّفه ای بود که در دیار مقدّس مکّه و مدینه وجود داشتند. وقتی ایام حج فرا می رسید، حالت شوق عجیب و فرح فراگیری وجودش را فرامی گرفت. شهیده بنت الهدی (ره) در ایام حج همانند مرشدی دینی در یکی از کاروان ها، که از بغداد و کاظمیه حرکت می کرد، رهسپار حج می شد. وی در ایام حج، مسائل حج و احکام آن را به زنان می آموخت و به دلیل آن که از ناحیه فقهی بر فتاوای فراوانی از مراجع گوناگون احاطه داشت، نیاز علمی هر مقلّدی را طبق فتوای مجتهد خودش برآورده می کرد. اگر به مسأله ای برمی خورد که حکم آن در رساله ها وجود نداشت، با برادرش آیت الله صدر تماس تلفنی می گرفت تا حکم شرعی را از آن ها دریافت کند.

 

ه. ایجاد ارتباط بین مرجع تقلید و مقلّدان: سیده شهیده در راه ایجاد ارتباط بین شهید سید محمد باقر صدر و بانوان مقلّد او نقش عظیمی داشت. وی با حفظ امانت، مسائل فقهی را که برای زنان پیش می آمد و حیا مانع آن بود که بتوانند مستقیما آن ها را از سید شهید بپرسند، به برادرش عرضه می داشت و پاسخ آن ها را به مراجعان می داد. سیده امّ جعفر نیز گاهی بر حسب مناسبت و طبیعت موضوع، به او کمک می کرد. البته این تنها حرکت او در این زمینه نبود و در موارد فراوانی، وی رابطه علمی بین مرجع و مقلّدان او را فراهم می کرد.  

 

 

منبع: پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران

 


 
 
فرشته بی گناه
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
 

 

شهید فوزیه شیر دل؛ (فرشته بی گناه)

 

شهید فوزیه شیر دل در سال 1338 در شهر کرمانشاه در کانون گرم خانواده ای متدین و مومن متولد گردید .

پس از طی دوران طفولیت در سن 7 سالگی به مدرسه رفت و چون در خانواده ای مذهبی رشد کرده بود به نماز خواندن و روزه گرفتن بسیار پایبند بود.

 دوران ابتدایی و راهنمایی را باموفقیت پشت سر گذاشت ،پس از گرفتن مدرک سیکل وارد بهداری شد.

وی به مدت 2 الی 3 سال در بهداری کرمانشاه خدمت کرد و پس از آشنایی با کارش به پاوه منتقل شدو در بیمارستان آن جا مشغول به کار شد.

 فوزیه با پیام انقلاب اسلامی همگام بود و دوستدار حضرت امام (ره) بود.

او پرستار مومن و محجبه ای بود که آشکارا در بیمارستان پاوه اعلام می کرد که:

من پیرو امام و خط امام هستم.

سرانجام وی در روز بیست و پنجم مرداد 1358 در جریان حمله گروهک ضد انقلاب دموکرات به بهداری پاوه و محاصره آن محل  و در حالی که گروه دکتر شهید چمران در صحنه حاضر بود در حالی که برای کمک به گروه اقدام می کرد و در حال راهنمایی هلی کوپتر برای فرود در بهداری بود، مورد اصابت گلوله ناجوانمردانه دموکراتها قرار گرفت و به شدت مجروح شد. 

فوزیه  در آن محل بعد از 16 ساعت جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید.

بعد از مدتی پیکر شهید  وچندتن دیگر شهدا را هلی کوپترحمل می کرد،مورد اصابت گلوله های منافقین قرار گرفته و سقوط کرد.

خلبان و کمک خلبان ومجروحان نیز همگی به شهادت رسیدند .

 

شهید چمران در وصف رشادت این پرستار شهید نوشت:

خداوندا! چه منظره ای داشت این خانه پاسداران! چه دردناک!....

دختر پرستاری که پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته بود خون لباس سفیدش را گلگون کرده بود، 16 ساعت مانده بود و خون از بدنش می رفت و پاسداران هم که کاری از دستشان بر نمی آمد گریه می کردند.

این فرشته بی گناه ساعاتی بعد در میان شیون و زاری بچه ها جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

چه وصف خوبی کردی چمران عزیز همه شهدا فرشتگانی بی گناهند. بی گناه و مظلوم ,‌در زمانه حاضر مظولم ترند از دیروز امروز دوستان به ظاهر دوست آنان نادیده می گیرند ولی دیروز لااقل چون تویی بود که به یاد آنان باشد.

فوزیه عزیز تو س بودی مثل روپوش پرستاری ات ولی و وقتی سرخ شدی سپید تر شدی سپید تر از تمام گل های مریم و دل های نامردمان روزگار، دیروز ضدانقلابی که تورا رو سفید کرد چهره ای نمایان داشت اما ضد انقلاب امروز خود را پشت انقلابی که تو برایش خون دادی پنهان می کند تازه مدعی هم هست.

فوزیه عزیز آن بالا بالا هستی مارا یادت نرود دعای هم برای ما بکن، شاید ماز به راه رستگاری رسیدمو سپید شدیم.

 

 

 شادی روح شهدای اسلام و امام شهدا گل صلواتی نثار کنید.

 

 

 


 
 
مدافع حیا با تمام جان
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸
 

شهید طیبه زمانی

 

شهید طیبه زمانی دانشجوی رشته شیمی دانشگاه مشهد در سال 1334 در خانواده ای کم درآمد و روحانی در روستای گودین از توابع شهرستان  کنگاور در استان کرمانشاه دیده به دنیا گشود.

پدرش سید حسین نام داشت و از نزدیکان حاج آقا بزرگ کنگاوری (امام جمعه و واعظ  معروف) بود.

او در سنین کودکی نزد پدرش قرآن را آموخت. استعداد سرشارش موجب شد که دوران ابتدایی و متوسطه را با درجه ممتاز پشت سرگذارد. شهید علاقه فراوانی به مطالعه داشت و در کنار کتاب های درسی کتاب های دیگری را نیز مطالعه می نمود.

 او در دبیرستان منادی حجاب بود و در راه دفاع از حجاب و ارزش های اسلامی بسیار تلاش می کرد. طیبه بعد از اینکه دوران متوسطه را با موفقیت گذارند، در رشته شیمی دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد .

او در دانشگاه به فعالیت های مذهبی، سیاسی خود ادامه داد.

در حادثه زلزله طبس در گروه امداد امام به همراه دیگر دانشجویان به طبس رفت و با تمام توانش به مدت یک ماه مشغول خدمت به یتیمان و بی سرپرستان شد.

او عکاس ماهری بود و عکس هایش که از طبس گرفته شده بیانگر محرومیت و فشار طبقه مستضعف است و طغیانی است علیه رژیم منفور پهلوی.

 زمانی که کماندوهای رژیم پهلوی به حریم بیمارستان اطفال مشهد حمله نمودند او به یاری اطفال بی پناه پرداخت.

 روز 26 دیماه 56 که روز آزادی زن اعلام شده بود به همراه دیگر دانشجویان مسلمان در مشهد به تظاهرات پرداخت و از حجاب اسلامی و انقلاب به رهبری امام خمینی(ره) حمایت کرد.

در نتیجه ماموران رژیم منحوس پهلوی آنان را دستگیر نمود که بلافاصله با پیام آیت ا... شیرازی آزاد شدند.

وی سرانجام در تظاهرات روز 17 دیماه 1357 کنگاور شرکت کرد و به دست دژخیمان رژیم طاغوت به فیض شهادت رسید.

 

روزنامه اطلاعات به تاریخ 20 دی ماه 1357 نوشت: طیبه زمانی نماینده امام در طبس به گلوله بسته شد.

 

حاج آقا بزرگ کنگاوری در مراسم ختم آن شهید گفت: من معتقدم که خون این سیده جوان رژیم شاه را از ریشه بر خواهد کند.

 

 

آن  شهید شجاع در چنین شرایطی مدافع حجاب و اعتقادات خویش بود در حال که ما در این زمان و در این شرایط هموار  نه تنها چنینی نعمت بزرگی را نمی دانیم بلکه با بی رحمی تمام فداکاری های طیبه و بقیه شهیدان اسلام را نادیده می گیریم. نمی دانم چطور می خواهیم در روز  موعود چشم به چشمان یوسف زهرا (عج) و مادر گرامیشان بدوزیم.

منبع: بسیج دانش آموزس مدرسه شهید طیبه زمانی – کنگاور

    اداره پژوهش بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستات کنگاور.

 

 


 
 
چشم های غریب
نویسنده : صفیه محمدیان - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧
 

به نام عشق

من ندانم به نگاه تو چه ارزی است نهان؟         که مرا آن راز توان دیدن و گفته نتوان

که شنیده است نهانی که در آید در چشم؟     یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان ؟

یک جهان راز در آمیخته داری به نگاه                در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان

چو به سویم نگری، لرزم و با خود گویم           که جهانی است پر از راز به سویم نگران

چه جهانی است جهانٍ «نگه» آن جا که بود     گه از او درد می خیزد و گاهی درمان

نگه مادر پر مهر نموداری از این                     نگه دشمن پر کینه نشانی از آن

                                       قطعه ای از شعر نگاه از دکتر غلامعلی آذرخشی

نمی دانم تا به حال به عکس های شهدا نگاه کردی به خصوص به چشمانشان چشم های همه آنان حالتی غریب و پر معنا دارد آمیخته از معصومیت،صداقت و شجاعت

هزاران سخن دارد با ما گویی در اعماق چشمان همه آنان حرف های ناگفته زیادی است گویی همیشه با حالتی غریبانه و نگران به ما نگاه می کنند. در نگاه ساده این تصاویر بی جان هزار زندگی نهفته است. شجاعتی همراه باعشق که باعث شد بدون ترس از مرگ بلکه با اشتیاق تمام به سوی آرماان خویش گام بردارند در نگاهشان موج می زند. گاهی خجالتمی کشم به چشمان پر از صبرشان نگاه کنم.

راستی دقت کردید که علاوه بر اینکه شهدا حرف زیادی نمی زنیم حتی گاهی از آنها نگاه و اندیشه خود را می دزدیم،‌نمی دانم شاید از روی شرمندگی است.

در این میان شهدای زن بسیار مظلوم تر و بی صدا ترند. کم نبودند زنان دلاوری که نه تنها در عصر حاضر بلکه از همان آغاز اسلام پا به پای مردان و گاه حتی جلوتر از آنان از جان گذشتگی کردند.همچنان که امروز در در کشورهای اسلامی،‌ بحرین،‌لیبی،‌یمن و... و سال ها در لبنان و فلسطین این گونه بوده اند. با وجود این همه رسانه در دنیای امروز نمی دانم چرا در حق آنان این همه جفا شده است؛‌

یکی از انگیزه های من از ابتدا برای نوشتن این وبلاگ آوردن مطالبی هر چند اندک در مورد این بزرگواران است. متاسفانه منبع در این مورد زیاد گسترده نیست. فعلا درقالب چند موضوع مطالب را دسته بندی می کنم مثل شهدای زن دوران انقلاب و جنگ تحمیلی امیدوارم دوستان اهل قلم و رسانه در صورت امکان با من همکاری کنند.

به امید روزی که با سربلندی به عکسشان چشم دوخته و شرمنده به نگاه امیدوارشان نشویم.